تاریخ انتشار: دوشنبه 14 اسفند 1396

داستان های قرآنی

داستان های قرآنی

ماجرای جنگ بدر در قرآن

ماجرای جنگ بدر است كه نخستین جنگ بزرگ مسلمانان با كفار قریش بود كه شخص پیامبر در آن شركت نمود و فرماندهی جنگ را در دست داشت. مسلمانان در این جنگ ضربه سختی بر دشمن وارد كردند. در آیات 45 و 46 سوره انفال شش دستور نظامی ذكر شده كه در جنگ بدر موجب پیروزی مسلمانان گردید، كه اگر مسلمانان در سایر جنگها رعایت كنند، پیروزی از آنِ آنها است، این پیروزی، بسیار عجیب بود، چرا كه تعداد مسلمانان كمتر از یك سوم تعداد دشمن بود، تجهیزات آنها، قابل مقایسه با تجهیزات جنگی دشمن نبود، لطف سرشار الهی نصیب مسلمانان شد، چنان كه در آیه 26 انفال می خوانیم:

 

«وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ یتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَیدَكُمْ بِنَصْرِهِ...؛ به خاطر بیاورید هنگامی كه شما گروهی كوچك و اندك و ضعیف، در روی زمین بودید، آن چنان كه می‎ترسیدید مردم شما را بربایند، ولی خدا شما را پناه داد و یاری كرد...»

جنگ بدر در سال دوم هجرت رخ داد، و موجب شكست مفتضحانه دشمن گردید. در این جا نظر شما را به کنیم: ‎ این نبرد قهرمانانه جلب می:

علت این جنگ این بود كه: در ماه جمادی الاول سال دوم هجرت به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ خبر رسید كه «كرز بن جابر» با گروهی از قریش تا سه منزلی شهر مدینه آمده و شتران پیامبر را با چهار پایان افراد دیگر به غارت برده و به محصولات مدینه آسیب زده‎اند. رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ بی‎درنگ پرچم جنگ را به علی ـ علیه السلام ـ سپرد، آن حضرت با جمعی از مهاجران به تعقیب آنها رفتند تا به چاه بدر رسیدند و سه روز هم در آن جا توقف كردند، هر چه جستجو كردند، كسی را نیافتند سپس به مدینه برگشتند (این غزوه را غزوه بدر اولی یا بدر صغری گویند).

از طرفی كفار، اموال مهاجران را در مكه، مصادره كرده بودند، و به طور كلی می‎خواستند، مسلمانان را در مدینه در فشار محاصره اقتصادی قرار دهند، و روشن است كه اگر این فشار ادامه می‎یافت، دست كم جلو توسعه و گسترش اسلام گرفته می‎شد.

پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ برای شكستن این محاصره، تدابیری اندیشید، بزرگترین تدبیرش این بود كه عبور كاروانهای تجارتی مشركان مكه را قدغن كند.

چهل نفر از مسلمانان را تحت فرماندهی حضرت حمزه كه قهرمان رزم آوری بود، برای كنترل مسیر كاروانها فرستاد. پیامبر بیست شتر در دسترس آنها قرار داد. این چهل نفر تحت فرماندهی حمزه، به منطقه‎ای بین مدینه و دریای سرخ كه راه عبور كاروانهای مكه بودند رفتند و از آن جا نگهبانی نمودند، منطقه‎ای كه 130 كیلومتر عرض داشت و كاروانهای مكه چاره‎‎ای نداشتند جز این كه از آن عبور كنند. چند روز گذشت دیدند كاروانی نمایان شد، وقتی كاروان نزدیك آمد معلوم شد كه كاروان قریش است كه سیصد نفر همراه كاروان می‎باشد، حمزه اعلام جنگ كرد، ولی كفار كه از دلاوری‎ها و شجاعت حمزه اطلاع داشتند، پیشنهاد صلح كردند، حمزه نیز مصلحت امر را بر صلح دانسته، و جنگ واقع نشد. (این ماجرا را سریه حمزه گویند.)

چند هفته از این ماجرا گذشت. از گزارش گزارشگران اسلام كه با دقت و هوشیاری مراقب عملیات دشمن بودند، معلوم بود كه دشمن دست بردار نیست، و در فكر تدارك جنگ و ادامه محاصره اقتصادی و... است و پی فرصت می‎گردد.

در این شرایط به پیامبر چنین گزارش رسید: «كاروان بزرگی همراه دو هزار شتر (و به نقلی هزار شتر) كه پنجاه هزار دینار كالا حمل می‎كند به سرزمین مدینه نزدیك شده و به طرف مكه می‎رود و رئیس این كاروان، ابوسفیان است، و چهل نفر از آن نگهبانی می‎كنند، و اكثر مردم مكه در آن كالاهای تجارتی شركت دارند

پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به اصحاب رو كرد و فرمود: «این كاروان قریش است به سوی آن بروید، شاید خدا به این وسیله در كار شما گشایشی بدهد

طولی نكشید 313 نفر از مسلمانان در رمضان سال دوم هجرت همراه پیامبر از مدینه به سوی بدر حركت كردند كه 77 نفرشان از مهاجران بودند و بقیه از انصار، و جمعاً هفتاد شتر و سه اسب بیشتر نداشتند.

ابوسفیان توسط جاسوسهایش از تصمیم پیامبر و مسلمانان آگاه شد. دو كار به نظرش رسید یكی این كه فردی را از بیراهه به طور سریع به مكه بفرستد و مردم مكه را از، در خطر قرار گرفتن كاروان خبر دهد، دوم كاروان را از بیراهه به طرف مكه ببرد.

«ضمضم» پیام رسان ابوسفیان به مكه شتافت و مشركان مكه را از ماجرا مطلع كرد، طولی نكشید كه حدود هزار نفر با ساز و برگ كامل نظامی برای نجات كاروان از مكه خارج شدند.

ابوسفیان كه می‎دانست تا رسیدن قوا از مكه، قطعاً‌ مورد هجوم مسلمانان قرار خواهد گرفت، مسیر راه را عوض نمود و از بیراهه فرار كرد و كاروان را به مكه رساند.

خبر فرار كاروان به سپاه مكه رسید. سران سپاه در مورد جنگ نظریات مختلف داشتند، نظر عده‎ای این بود كه چون كاروان نجات یافته برگردیم، ولی عده‎ای اصرار داشتند كه به حركت ادامه بدهند.

ابوجهل طرفدار جنگ بود و افراد را تحریك می‎كرد. سرانجام تصمیم به جنگ گرفتند. پیامبر با 313 نفر از مسلمانان در بدر بودند كه خبر فرار ابوسفیان با كاروانش به حضرت رسید، از طرفی گزارشگران گزارش دادند كه لشكر دشمن تا پشت تپه بدر آمده است. شبی كه فردایش جنگ بدر واقع شد مسلمانان تمام شب را بیدار بودند و در پای درختی تا صبح به نماز و دعا اشتغال داشتند.

صبح روز جمعه هفده رمضان بود كه سپاه قریش با تجهیزات كامل جنگی از پشت تپه به دشت بدر سرازیر شدند، هنوز در میان قریش، اختلاف نظر در مورد جنگ وجود داشت، اما یك موضوع جنگ را حتمی كرد و آن این كه:

یكی از سپاهیان قریش به نام «اسود مخزومی» كه مردی خشن بود، چشمش به حوضی كه مسلمانان درست كرده بودند افتاد، تصمیم گرفت یكی از این سه كار را انجام دهد، یا از آب حوض بنوشد یا آن را ویران كند و یا كشته شود، به دنبال این تصمیم از صف مشركان بیرون تاخت و تا نزدیك حوض رسید، در آن جا با حضرت حمزه افسر رشید اسلام روبرو شد، حمزه یك ضربت به پای او زد كه پایش از ساق جدا شد، در عین حال می‎خواست با حركت سینه خیز، خود را به آب حوض برساند و از آن بنوشد، حمزه با زدن ضربه دیگر او را در آب كشت.

به دنبال این حادثه، به رسم دیرینه عرب، جنگ تن به تن شروع شد.

سه نفر از شجاعان دشمن به نامهای: «عتبه» و برادرش «شَیبُه» (از فرزندان ربیعه) و سومی ولید (فرزند عتبه) به میدان آمدند و مبارز طلبیدند.

سه نفر از انصار در صف مسلمانان در میدان تاختند، ولید آنها را شناخت، گفت: «شما اهل مدینه هستید به شما كاری نداریم، كسانی كه از اقوام ما هستند باید به جنگ ما آیند

رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ پسر عموهایش عْبیده و علی ـ علیه السلام ـ و عمویش حمزه را به میدان فرستاد. به مناسبت سن، علی ـ علیه السلام ـ با ولید، حمزه با شیبه و عبیده با عتبه به جنگ پرداختند.

طولی نكشید كه علی و حمزه رقیبان خود را از پای در آوردند، ولی عبیده كاری از پیش نبرد. هر دو ضربتی به هم زدند. علی ـ علیه السلام ـ پیش دستی كرد و عتبه را كشت، به این ترتیب در حمله اول، مشركان به سوگ سه نامور شجاعشان نشستند.

پس از آن «عاص بن سعید» برای مبارزه با علی ـ علیه السلام ـ به میدان تاخت. علی ـ علیه السلام ـ او را نیز كشت، سپس حنظله پسر ابوسفیان و طعیمه و نوفل به میدان تاختند، علی ـ علیه السلام ـ آنها را نیز یكی پس از دیگری كشت، و پیوسته مبارزانی به میدان می‎آمدند و كشته می‎شدند.

سرانجام جنگ با پیروزی اسلام و شكست دشمن پایان یافت و از مسلمانان چهارده یا بیست و دو نفر به افتخار شهادت رسیدند.

از كفار، هفتاد نفر كشته شدند و هفتاد نفر اسیر گشتند، 35 یا 36 نفر از كشته‎شدگان، بر اثر ضربات پرچمدار اسلام در این جنگ یعنی علی ـ علیه السلام ـ به هلاكت رسیدند، بسیاری از كشته‎شدگان از سران شرك مانند ابوجهل، ولید بن عتبه، حنظله بن ابوسفیان، عتبه و شیبه و... بودند.[1]

آری ابوجهل محرك اصلی جنگ و فرمانده دشمن كه با غرور و تكبر سوگند یاد كرد تا با سپاهش به سرزمین بدر آید و سه روز در آن جا بماند و به سلامتی نجات كاروان، شراب بنوشد و خوانندگان بنوازند و شترانی ذبح كرده و غذای گسترده‎ای به راه اندازد، و صدای عربده پیروزی و غرورش را به گوش جهانیان برساند، مفتضحانه در این جنگ شكست خورد. چوپان پیر و ضعیفی به نام عبدالله بن مسعود، سر او را از بدن جدا كرد و به نخی بست و آن را كشان كشان نزد پیامبر آورد.

به جای جام‎های شراب، جام‎های مرگ نوشیدند و در عوض خوانندگان، نوحه گرانشان به نوحه پرداختند.

شش دستور پیروزی

آیاتی از طرف خدا در این زمینه نازل شد و شش دستور مهم به مسلمانان داد. مسلمانان با به كار بردن آن شش دستور، این چنین دشمن را مفتضحانه تار و مار كردند، و اگر ما نیز امروز آن شش دستور را اجرا كنیم، حتماً به پیروزی نائل می‎شویم.

آن آیات عبارتند از آیه 45 و 46 و 47 سوره انفال كه می‎فرماید:

«ای كسانی كه ایمان آوریده‎اید هنگامی كه با گروهی در میدان نبرد روبرو می‎شوید (این شش دستور را رعایت نمایید):

1. ثابت قدم باشید.

2. خدا را فراوان یاد كنید تا پیروز گردید.

3. از فرمان خدا و پیامبرش اطاعت كنید.

4. نزاع و كشمكش نكنید (اتحاد را حفظ كنید) تا سست نشوید و شوكتتان بر باد نرود.

5. استقامت كنید چرا كه خداوند با استقامت كنندگان است.

6. و مانند آنها نباشید كه از روی غرور و هواپرستی و خودنمایی (یعنی ابوجهل و همراهان او) به میدان (بدر) آمدند تا مردم را از راه خدا باز دارند، خداوند به آن چه عمل می‎كنند آگاه است.»«وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ یتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَیدَكُمْ بِنَصْرِهِ...؛ به خاطر بیاورید هنگامی كه شما گروهی كوچك و اندك و ضعیف، در روی زمین بودید، آن چنان كه می‎ترسیدید مردم شما را بربایند، ولی خدا شما را پناه داد و یاری كرد...»

جنگ بدر در سال دوم هجرت رخ داد، و موجب شكست مفتضحانه دشمن گردید. در این جا نظر شما را به خلاصه‎ای از این نبرد قهرمانانه جلب می‎كنیم:

«بدر» منطقه وسیعی است كه دارای چاههای آب بوده و همواره كاروانها در آن جا توقف می‎كردند و از آبهای آن بهره‎مند می‎شدند.

بدر در جنوب غربی مدینه بین مدینه و مكه قرار گرفته و از این رو آن را بدر می‎گویند كه نام صاحب آبهای آن «بدر» بوده است.

علت این جنگ این بود كه: در ماه جمادی الاول سال دوم هجرت به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ خبر رسید كه «كرز بن جابر» با گروهی از قریش تا سه منزلی شهر مدینه آمده و شتران پیامبر را با چهار پایان افراد دیگر به غارت برده و به محصولات مدینه آسیب زده‎اند. رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ بی‎درنگ پرچم جنگ را به علی ـ علیه السلام ـ سپرد، آن حضرت با جمعی از مهاجران به تعقیب آنها رفتند تا به چاه بدر رسیدند و سه روز هم در آن جا توقف كردند، هر چه جستجو كردند، كسی را نیافتند سپس به مدینه برگشتند (این غزوه را غزوه بدر اولی یا بدر صغری گویند).

از طرفی كفار، اموال مهاجران را در مكه، مصادره كرده بودند، و به طور كلی می‎خواستند، مسلمانان را در مدینه در فشار محاصره اقتصادی قرار دهند، و روشن است كه اگر این فشار ادامه می‎یافت، دست كم جلو توسعه و گسترش اسلام گرفته می‎شد.

پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ برای شكستن این محاصره، تدابیری اندیشید، بزرگترین تدبیرش این بود كه عبور كاروانهای تجارتی مشركان مكه را قدغن كند.

چهل نفر از مسلمانان را تحت فرماندهی حضرت حمزه كه قهرمان رزم آوری بود، برای كنترل مسیر كاروانها فرستاد. پیامبر بیست شتر در دسترس آنها قرار داد. این چهل نفر تحت فرماندهی حمزه، به منطقه‎ای بین مدینه و دریای سرخ كه راه عبور كاروانهای مكه بودند رفتند و از آن جا نگهبانی نمودند، منطقه‎ای كه 130 كیلومتر عرض داشت و كاروانهای مكه چاره‎‎ای نداشتند جز این كه از آن عبور كنند. چند روز گذشت دیدند كاروانی نمایان شد، وقتی كاروان نزدیك آمد معلوم شد كه كاروان قریش است كه سیصد نفر همراه كاروان می‎باشد، حمزه اعلام جنگ كرد، ولی كفار كه از دلاوری‎ها و شجاعت حمزه اطلاع داشتند، پیشنهاد صلح كردند، حمزه نیز مصلحت امر را بر صلح دانسته، و جنگ واقع نشد. (این ماجرا را سریه حمزه گویند.)

چند هفته از این ماجرا گذشت. از گزارش گزارشگران اسلام كه با دقت و هوشیاری مراقب عملیات دشمن بودند، معلوم بود كه دشمن دست بردار نیست، و در فكر تدارك جنگ و ادامه محاصره اقتصادی و... است و پی فرصت می‎گردد.

در این شرایط به پیامبر چنین گزارش رسید: «كاروان بزرگی همراه دو هزار شتر (و به نقلی هزار شتر) كه پنجاه هزار دینار كالا حمل می‎كند به سرزمین مدینه نزدیك شده و به طرف مكه می‎رود و رئیس این كاروان، ابوسفیان است، و چهل نفر از آن نگهبانی می‎كنند، و اكثر مردم مكه در آن كالاهای تجارتی شركت دارند

پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به اصحاب رو كرد و فرمود: «این كاروان قریش است به سوی آن بروید، شاید خدا به این وسیله در كار شما گشایشی بدهد

طولی نكشید 313 نفر از مسلمانان در رمضان سال دوم هجرت همراه پیامبر از مدینه به سوی بدر حركت كردند كه 77 نفرشان از مهاجران بودند و بقیه از انصار، و جمعاً هفتاد شتر و سه اسب بیشتر نداشتند.

ابوسفیان توسط جاسوسهایش از تصمیم پیامبر و مسلمانان آگاه شد. دو كار به نظرش رسید یكی این كه فردی را از بیراهه به طور سریع به مكه بفرستد و مردم مكه را از، در خطر قرار گرفتن كاروان خبر دهد، دوم كاروان را از بیراهه به طرف مكه ببرد.

«ضمضم» پیام رسان ابوسفیان به مكه شتافت و مشركان مكه را از ماجرا مطلع كرد، طولی نكشید كه حدود هزار نفر با ساز و برگ كامل نظامی برای نجات كاروان از مكه خارج شدند.

ابوسفیان كه می‎دانست تا رسیدن قوا از مكه، قطعاً‌ مورد هجوم مسلمانان قرار خواهد گرفت، مسیر راه را عوض نمود و از بیراهه فرار كرد و كاروان را به مكه رساند.

خبر فرار كاروان به سپاه مكه رسید. سران سپاه در مورد جنگ نظریات مختلف داشتند، نظر عده‎ای این بود كه چون كاروان نجات یافته برگردیم، ولی عده‎ای اصرار داشتند كه به حركت ادامه بدهند.

ابوجهل طرفدار جنگ بود و افراد را تحریك می‎كرد. سرانجام تصمیم به جنگ گرفتند. پیامبر با 313 نفر از مسلمانان در بدر بودند كه خبر فرار ابوسفیان با كاروانش به حضرت رسید، از طرفی گزارشگران گزارش دادند كه لشكر دشمن تا پشت تپه بدر آمده است. شبی كه فردایش جنگ بدر واقع شد مسلمانان تمام شب را بیدار بودند و در پای درختی تا صبح به نماز و دعا اشتغال داشتند.

صبح روز جمعه هفده رمضان بود كه سپاه قریش با تجهیزات كامل جنگی از پشت تپه به دشت بدر سرازیر شدند، هنوز در میان قریش، اختلاف نظر در مورد جنگ وجود داشت، اما یك موضوع جنگ را حتمی كرد و آن این كه:

یكی از سپاهیان قریش به نام «اسود مخزومی» كه مردی خشن بود، چشمش به حوضی كه مسلمانان درست كرده بودند افتاد، تصمیم گرفت یكی از این سه كار را انجام دهد، یا از آب حوض بنوشد یا آن را ویران كند و یا كشته شود، به دنبال این تصمیم از صف مشركان بیرون تاخت و تا نزدیك حوض رسید، در آن جا با حضرت حمزه افسر رشید اسلام روبرو شد، حمزه یك ضربت به پای او زد كه پایش از ساق جدا شد، در عین حال می‎خواست با حركت سینه خیز، خود را به آب حوض برساند و از آن بنوشد، حمزه با زدن ضربه دیگر او را در آب كشت.

به دنبال این حادثه، به رسم دیرینه عرب، جنگ تن به تن شروع شد.

سه نفر از شجاعان دشمن به نامهای: «عتبه» و برادرش «شَیبُه» (از فرزندان ربیعه) و سومی ولید (فرزند عتبه) به میدان آمدند و مبارز طلبیدند.

سه نفر از انصار در صف مسلمانان در میدان تاختند، ولید آنها را شناخت، گفت: «شما اهل مدینه هستید به شما كاری نداریم، كسانی كه از اقوام ما هستند باید به جنگ ما آیند

رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ پسر عموهایش عْبیده و علی ـ علیه السلام ـ و عمویش حمزه را به میدان فرستاد. به مناسبت سن، علی ـ علیه السلام ـ با ولید، حمزه با شیبه و عبیده با عتبه به جنگ پرداختند.

طولی نكشید كه علی و حمزه رقیبان خود را از پای در آوردند، ولی عبیده كاری از پیش نبرد. هر دو ضربتی به هم زدند. علی ـ علیه السلام ـ پیش دستی كرد و عتبه را كشت، به این ترتیب در حمله اول، مشركان به سوگ سه نامور شجاعشان نشستند.

پس از آن «عاص بن سعید» برای مبارزه با علی ـ علیه السلام ـ به میدان تاخت. علی ـ علیه السلام ـ او را نیز كشت، سپس حنظله پسر ابوسفیان و طعیمه و نوفل به میدان تاختند، علی ـ علیه السلام ـ آنها را نیز یكی پس از دیگری كشت، و پیوسته مبارزانی به میدان می‎آمدند و كشته می‎شدند.

سرانجام جنگ با پیروزی اسلام و شكست دشمن پایان یافت و از مسلمانان چهارده یا بیست و دو نفر به افتخار شهادت رسیدند.

از كفار، هفتاد نفر كشته شدند و هفتاد نفر اسیر گشتند، 35 یا 36 نفر از كشته‎شدگان، بر اثر ضربات پرچمدار اسلام در این جنگ یعنی علی ـ علیه السلام ـ به هلاكت رسیدند، بسیاری از كشته‎شدگان از سران شرك مانند ابوجهل، ولید بن عتبه، حنظله بن ابوسفیان، عتبه و شیبه و... بودند.[2]

آری ابوجهل محرك اصلی جنگ و فرمانده دشمن كه با غرور و تكبر سوگند یاد كرد تا با سپاهش به سرزمین بدر آید و سه روز در آن جا بماند و به سلامتی نجات كاروان، شراب بنوشد و خوانندگان بنوازند و شترانی ذبح كرده و غذای گسترده‎ای به راه اندازد، و صدای عربده پیروزی و غرورش را به گوش جهانیان برساند، مفتضحانه در این جنگ شكست خورد. چوپان پیر و ضعیفی به نام عبدالله بن مسعود، سر او را از بدن جدا كرد و به نخی بست و آن را كشان كشان نزد پیامبر آورد.

به جای جام‎های شراب، جام‎های مرگ نوشیدند و در عوض خوانندگان، نوحه گرانشان به نوحه پرداختند.

شش دستور پیروزی

آیاتی از طرف خدا در این زمینه نازل شد و شش دستور مهم به مسلمانان داد. مسلمانان با به كار بردن آن شش دستور، این چنین دشمن را مفتضحانه تار و مار كردند، و اگر ما نیز امروز آن شش دستور را اجرا كنیم، حتماً به پیروزی نائل می‎شویم.

آن آیات عبارتند از آیه 45 و 46 و 47 سوره انفال كه می‎فرماید:

«ای كسانی كه ایمان آوریده‎اید هنگامی كه با گروهی در میدان نبرد روبرو می‎شوید (این شش دستور را رعایت نمایید):

1. ثابت قدم باشید.

2. خدا را فراوان یاد كنید تا پیروز گردید.

3. از فرمان خدا و پیامبرش اطاعت كنید.

4. نزاع و كشمكش نكنید (اتحاد را حفظ كنید) تا سست نشوید و شوكتتان بر باد نرود.

5. استقامت كنید چرا كه خداوند با استقامت كنندگان است.

6. و مانند آنها نباشید كه از روی غرور و هواپرستی و خودنمایی (یعنی ابوجهل و همراهان او) به میدان (بدر) آمدند تا مردم را از راه خدا باز دارند، خداوند به آن چه عمل می‎كنند آگاه است.

ماجرای لیله المبیت در قرآن کریم

هجرت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از مكّه به مدینه

یكی از داستان‎های مهم زندگی پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ ماجرای عظیم هجرت او و یارانش از مكّه به مدینه است، چنان كه قرآن در سوره انفال آیه 30، و سوره بقره آیه 207 به این مطلب اشاره كرده است، كه خلاصه‎اش چنین است:

هنگامی كه مسلمانان در مكّه در فشار و آزار شدید مشركان قرار گرفتند، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ، مسلمانان را به هجرت به مدینه دستور داد، مشركان احساس خطر شدید كردند...

 

و با خود گفتند: هجرت مسلمانان به مدینه موجب تشكّل آنها در مدینه شده، و در آینده نزدیك، كار را بر ما سخت خواهد كرد. سران آنها در «دار النَّدوَه» مجلس شورای خود اجتماع كردند، و هر كدام در مورد جلوگیری از اسلام و دعوت پیامبر، پیشنهادی نمودند، چنان كه در آیه 30 سوره انفال به این توطئه، اشاره شده است.در اين زمان بود كه ابليس خود را به شكل يه پيرمرد مسن درآورده و به مجلس وارد شد و پيشنهاد خود را مطرح كرد

سرانجام پیشنهاد ابوجهل تصویب شد، پیشنهاد او این بود كه: «از هر قبیله‎ای، یك جوان شجاع به عنوان نماینده انتخاب شود، و همه آن نمایندگان در یك شب، خانه پیامبر را محاصره كنند، و به سوی او حمله كرده و او را در رختخوابش بكشند

آن شب فرا رسید، جبرئیل ماجرای توطئه كودتاچیان را به پیامبر خبر داد. پیامبر ماجرا را به علی ـ علیه السلام ـ خبر داد، و به او فرمود: «امشب در رختخواب من بخواب، تا كافران گمان كنند كه من در رختخواب خود خوابیده‎ام، به انتظار من در بیرون خانه بمانند و من پنهانی از خانه خارج شوم

با این كه خوابیدن در رختخواب پیامبر و افكندن روپوش سبز پیامبر بر روی خود، صد در صد خطرناك بود، حضرت علی با جان و دل، این پیشنهاد را پذیرفت، و در رختخواب آن حضرت خوابید. آن شب نمایندگان مشركان، با شمشیرهای برهنه، خانه پیامبر را محاصره كردند، پیامبر شبانه، بی‎آنكه مشركان متوجه شوند، در تاریكی شب از خانه بیرون آمد و به سوی غار ثور كه در هفت كیلومتری جنوب مكّه قرار گرفته، رفت و در آن جا مخفی شد، در این هنگام ابوبكر نیز همراه پیامبر بود.

سپس پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از غار ثور به سوی مدینه هجرت نمود، آن حضرت در روز پنجشنبه اول ربیع الاول سال 13 بعثت از مكّه خارج شد و در روز 12 همین ماه به مدینه وارد گردید.[1]

مباهات خدا به فرشتگان در مورد خوابیدن علی ـ علیه السلام ـ

جبرئیل و میكائیل از سوی خداوند، كنار رختخواب حضرت علی ـ علیه السلام ـ آمدند، جبرئیل به آن حضرت گفت:

«به به! كیست مثل تو ای فرزند ابوطالب، كه فرشتگان به وجود تو (و فداكاری تو) مباهات می‎كنند.» آن گاه این آیه را از طرف خداوند، در شأن علی ـ علیه السلام ـ، به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نازل كرد:

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ؛ بعضی از مردم (فداكار و باایمان، هم چون علی ـ علیه السلام ـ به هنگام خفتن در جایگاه پیامبر) جان خود را در برابر خشنودی خدا می‎فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است

داستان اصحاب كهف در قرآن

أَمْ حَسِبْت أَنَّ أَصحَب الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ ءَايَتِنَا عجَباً(9)

إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا ءَاتِنَا مِن لَّدُنك رَحْمَةً وَ هَيىْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشداً(10)

فَضرَبْنَا عَلى ءَاذَانِهِمْ فى الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً(11)

ثُمَّ بَعَثْنَهُمْ لِنَعْلَمَ أَى الحِْزْبَينِ أَحْصى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً(12)

نحْنُ نَقُص عَلَيْك نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنهُمْ فِتْيَةٌ ءَامَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَهُمْ هُدًى (13)

وَ رَبَطنَا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ لَن نَّدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلَهاً لَّقَدْ قُلْنَا إِذاً شططاً(14)

هَؤُلاءِ قَوْمُنَا اتخَذُوا مِن دُونِهِ ءَالِهَةً لَّوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسلْطنِ بَينٍ فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً(15)

وَ إِذِ اعْتزَلْتُمُوهُمْ وَ مَا يَعْبُدُونَ إِلا اللَّهَ فَأْوُا إِلى الْكَهْفِ يَنشرْ لَكمْ رَبُّكُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَ يُهَيىْ لَكم مِّنْ أَمْرِكم مِّرْفَقاً(16)

وَ تَرَى الشمْس إِذَا طلَعَت تَّزَوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَات الْيَمِينِ وَ إِذَا غَرَبَت تَّقْرِضهُمْ ذَات الشمَالِ وَ هُمْ فى فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِك مِنْ ءَايَتِ اللَّهِ مَن يهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن يُضلِلْ فَلَن تجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُّرْشِداً(17)

وَ تحْسبهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَات الْيَمِينِ وَ ذَات الشمَالِ وَ كلْبُهُم بَسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطلَعْت عَلَيهِمْ لَوَلَّيْت مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْت مِنهُمْ رُعْباً(18)

وَ كذَلِك بَعَثْنَهُمْ لِيَتَساءَلُوا بَيْنهُمْ قَالَ قَائلٌ مِّنهُمْ كمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْض يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظرْ أَيهَا أَزْكى طعَاماً فَلْيَأْتِكم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْيَتَلَطف وَ لا يُشعِرَنَّ بِكمْ أَحَداً(19)

إِنهُمْ إِن يَظهَرُوا عَلَيْكمْ يَرْجُمُوكمْ أَوْ يُعِيدُوكمْ فى مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً(20)

وَ كذَلِك أَعْثرْنَا عَلَيهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ أَنَّ الساعَةَ لا رَيْب فِيهَا إِذْ يَتَنَزَعُونَ بَيْنهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيهِم بُنْيَناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم مَّسجِداً(21)

سيَقُولُونَ ثَلَثَةٌ رَّابِعُهُمْ كلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسةٌ سادِسهُمْ كلْبهُمْ رَجْمَا بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سبْعَةٌ وَ ثَامِنهُمْ كلْبهُمْ قُل رَّبى أَعْلَمُ بِعِدَّتهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلا قَلِيلٌ فَلا تُمَارِ فِيهِمْ إِلا مِرَاءً ظهِراً وَ لا تَستَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَداً(22)

وَ لا تَقُولَنَّ لِشاى ءٍ إِنى فَاعِلٌ ذَلِك غَداً(23)

إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُر رَّبَّك إِذَا نَسِيت وَ قُلْ عَسى أَن يهْدِيَنِ رَبى لاَقْرَب مِنْ هَذَا رَشداً(24)

وَ لَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلَث مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسعاً(25)

قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلىٍّ وَ لا يُشرِك فى حُكْمِهِ أَحَداً(26)

9. مگر پنداشته اى از ميان آيه هاى ما اهل كهف و رقيم شگفت انگيز بوده اند؟

10. وقتى آن جوانان به غار رفتند و گفتند: پروردگارا، ما را از نزد خويش رحمتى عطا كن و براى ما در كارمان صوابى مهيا فرما.

11. پس در آن غار سالهاى معدود به خوابشان برديم .

12. آنگاه بيدارشان كرديم تا بدانيم كدام يك از دو دسته مدتى را كه درنگ كرده اند، بهتر مى شمارند.

13. ما داستانشان را براى تو حق مى خوانيم . ايشان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان داشتند و ما بر هدايتشان افزوديم .

14. و دلهايشان را قوى كرده بوديم كه به پا خاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است و ما هرگز جز او پروردگارى نمى خوانيم ، و گرنه باطلى گفته باشيم .

15. اينان ، قوم ما، كه غير خدا خدايان گرفته اند، چرا در مورد آنها دليلى روشنى نمى آورند؟ راستى ستمگرتر از آن كس كه دروغى درباره خدا ساخته باشد، كيست ؟

16. اگر از آنها و از آن خدايان غير خدا را كه مى پرستند گوشه گيرى و دورى مى كنيد، پس سوى غار برويد تا پروردگارتان رحمت خويش را بر شما بگسترد و براى شما در كارتان گشايشى فراهم كند.

17. و خورشيد را بينى كه چون برآيد، از غارشان به طرف راست مايل شود و چون فرو رود، به جانب چپ بگردد. و ايشان در فراخنا و قسمت بلندى غارند. اين از آيه هاى خداست . هر كه را خدا هدايت كند، او هدايت يافته است و هر كه را خدا گمراه كند، ديگر دوستدار و دلسوز و رهبرى برايش نخواهى يافت .

18. چنان بودند كه بيدارشان پنداشتى ولى خفتگان بودند. به پهلوى چپ و راستشان همى گردانديم ، و سگشان بر آستانه دستهاى خويش را گشوده بود. اگر ايشان را مى ديدى ، به فرار از آنها روى مى گرداندى و از ترسشان آكنده مى شدى .

19. چنين بود كه بيدارشان كرديم تا از همديگر پرسش كنند. يكى از آنها گفت : چقدر خوابيديد؟ گفتند: روزى يا قسمتى از روز خوابيده ايم . گفتند: پروردگارتان بهتر داند كه چه مدت خواب بوده ايد. يكيتان را با اين پولتان به شهر بفرستيد تا بنگرد طعام كدام يكيشان پاكيزه تر است و خوردنيى از آنجا براى شما بياورد، و بايد سخت دقت كند كه كسى از كار شما آگاه نشود.

20. زيرا محققا اگر بر شما آگهى و ظفر يابند، شما را يا سنگسار خواهند كرد و يا به آيين خودشان بر مى گردانند، و هرگز روى رستگارى نخواهند ديد.

21. بدين سان كسانى را از آنها مطلع كرديم تا بدانند كه وعده خدا حق است و در رستاخيز ترديدى نيست . وقتى كه ميان خويش در كار آنها مناقشه مى كردند، گفتند: بر غار آنها بنايى بسازيد - پروردگار به كارشان داناتر است - و كسانى كه در مورد ايشان غلبه يافته بودند، گفتند: بر غار آنها عبادتگاهى خواهيم ساخت .

22. خواهند گفت : سه تن بودند، چهارميشان سگشان بود. و گويند پنج تن بودند، ششم آنها سگشان بوده . اما بدون دليل و در مثل رجم به غيب مى كنند. و گويند هفت تن بودند، هشتمى آنها سگشان بوده . بگو پروردگارم شمارشان را بهتر مى داند و جز اندكى شماره ايشان را ندانند. در مورد آنها مجادله مكن مگر مجادله اى بظاهر، و درباره ايشان از هيچ يك از اهل كتاب نظر مخواه .

23. درباره هيچ چيز مگو كه فردا چنين كنم ،

24. مگر آنكه خدا بخواهد. و چون دچار فراموشى شدى ، پروردگارت را ياد كن و بگو شايد پروردگارم مرا به چيزى كه به صواب نزديك تر از اين باشد، هدايت كند.

25. و در غارشان سيصد سال بسر بردند و نه سال بر آن افزودند.

26. بگو خدا بهتر داند چه مدت بسر بردند. دانستن غيب آسمانها و زمين خاص ‍ اوست ؛ چه ، او بينا و شنواست . جز او دوستى ندارند و هيچ كس را در فرمان دادن خود شريك نمى كند.

(از سوره مباركه كهف )

 

داستان اصحاب كهف از نظر قرآن و تاريخ

آنچه از قرآن كريم در خصوص اين داستان استفاده مى شود اين است كه پيامبر گرامى خود را مخاطب مى سازد كه ((با مردم درباره اين داستان مجادله مكن مگر مجادله اى ظاهرى و يا روشن )) و از احدى از ايشان حقيقت مطلب را مپرس . اصحاب كهف و رقيم جوانمردانى بودند كه در جامعه اى مشرك كه جز بتها را نمى پرستيدند، نشو و نما نمودند. چيزى نمى گذرد كه دين توحيد محرمانه در آن جامعه راه پيدا مى كند، و اين جوانمردان بدان ايمان مى آورند. مردم آنها را به باد انكار و اعتراض ‍ مى گيرند، و در مقام تشديد و تضييق بر ايشان و فتنه و عذاب آنان بر مى آيند، و بر عبادت بتها و ترك دين توحيد مجبورشان مى كنند. و هر كه به ملت آنان مى گرويد از او دست بر مى داشتند و هر كه بر دين توحيد و مخالفت كيش ايشان اصرار مى ورزيد او را به بدترين وجهى به قتل مى رساندند.

قهرمانان اين داستان افرادى بودند كه با بصيرت به خدا ايمان آوردند، خدا هم هدايتشان را زيادتر كرد، و معرفت و حكمت بر آنان افاضه فرمود، و با آن نورى كه به ايشان داده بود پيش پايشان را روشن نمود، و ايمان را با دلهاى آنان گره زد، در نتيجه جز از خدا از هيچ چيز ديگرى باك نداشتند. و از آينده حساب شده اى كه هر كس ديگرى را به وحشت مى انداخت نهراسيدند، لذا آنچه صلاح خود ديدند بدون هيچ واهمه اى انجام دادند. آنان فكر كردند اگر در ميان اجتماع بمانند جز اين چاره اى نخواهند داشت كه با سيره اهل شهر سلوك نموده حتى يك كلمه از حق به زبان نياورند. و از اينكه مذهب شرك باطل است چيزى نگويند، و به شريعت حق نگروند. و تشخيص دادند كه بايد بر دين توحيد بمانند و عليه شرك قيام نموده از مردم كناره گيرى كنند، زيرا اگر چنين كنند و به غارى پناهنده شوند بالاخره خدا راه نجاتى پيش پايشان مى گذارد. با چنين يقينى قيام نموده در رد گفته هاى قوم و اقتراح و تحكمشان گفتند: ((ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا هولاء قومنا اتخذو امن دونه الهة لو لا ياتون عليهم بسلطان بين فمن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا)) آنگاه پيشنهاد پناه بردن به غار را پيش كشيده گفتند: ((و اذ اعتزلتموهم و ما يعبدون الا اللّه فاووا الى الكهف ينشر لكم ربكم من رحمتة و يهيى ء لكم من امركم مرفقا)).

آنگاه داخل شده ، در گوشه اى از آن قرار گرفتند، در حالى كه سگشان دو دست خود را دم در غار گسترده بود. و چون به فراست فهميده بودند كه خدا نجاتشان خواهد داد اين چنين عرض كردند: ((بار الها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتى عطا فرما و براى ما وسيله رشد و هدايت كامل مهيا ساز)).

پس خداوند دعايشان را مستجاب نمود و سالهايى چند خواب را بر آنها مسلط كرد، در حالى كه سگشان نيز همراهشان بود. ((آنها در غار سيصد سال و نه سال زيادتر درنگ كردند. و گردش آفتاب را چنان مشاهده كنى كه هنگام طلوع از سمت راست غار آنها بر كنار و هنگام غروب نيز از جانب چپ ايشان به دور مى گرديد و آنها كاملا از حرارت خورشيد در آسايش ‍ بودند و آنها را بيدار پنداشتى و حال آنكه در خواب بودند و ما آنها را به پهلوى راست و چپ مى گردانيديم و سگ آنها دو دست بر در آن غار گسترده داشت و اگر كسى بر حال ايشان مطلع مى شد از آنها مى گريخت و از هيبت و عظمت آنان بسيار هراسان مى گرديد.

پس از آن روزگارى طولانى كه سيصد و نه سال باشد دو باره ايشان را سر جاى خودشان در غار زنده كرد تا بفهماند چگونه مى تواند از دشمنان محفوظشان بدارد، لاجرم همگى از خواب برخاسته به محضى كه چشمشان را باز كردند آفتاب را ديدند كه جايش تغيير كرده بود، مثلا اگر در هنگام خواب از فلان طرف غار مى تابيد حالا از طرف ديگرش مى تابد، البته اين در نظر ابتدائى بود كه هنوز از خستگى خواب اثرى در بدنها و ديدگان باقى بود. يكى از ايشان پرسيد: رفقا چقدر خواب يديد؟ گفتند: يك روز يا بعضى از يك روز. و اين را از همان عوض شدن جاى خورشيد حدس زدند. ترديدشان هم از اين جهت بود كه از عوض شدن تابش خورشيد نتوانستند يك طرف تعيين كنند. عده اى ديگر گفتند: ((ربكم اعلم بما لبثتم )) و سپس اضافه كرد ((فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدينة فلينظر ايها ازكى طعاما فلياتكم برزق منه )) كه بسيار گرسنه ايد، ((و ليتلطف )) رعايت كنيد شخصى كه مى فرستيد در رفتن و برگشتن و خريدن طعام كمال لطف و احتياط را به خرج دهد كه احدى از سرنوشت شما خبردار نگردد، زيرا ((انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم )) اگر بفهمند كجائيد سنگسارتان مى كنند ((او يعيدوكم فى ملتهم و لن تفلحوا اذا ابدا)).

اين جريان آغاز صحنه اى است كه بايد به فهميدن مردم از سرنوشت آنان منتهى گردد، زيرا آن مردمى كه اين اصحاب كهف از ميان آنان گريخته به غار پناهنده شدند به كلى منقرض گشته اند و ديگر اثرى از آنان نيست . خودشان و ملك و ملتشان نابود شده ، و الان مردم ديگرى در اين شهر زندگى مى كنند كه دين توحيد دارند و سلطنت و قدرت توحيد بر قدرت ساير اديان برترى دارد. اهل توحيد و غير اهل توحيد با هم اختلافى به راه انداختند كه چگونه آن را توجيه كنند. اهل توحيد كه معتقد به معاد بودند ايمانشان به معاد محكم تر شد، و مشركين كه منكر معاد بودند با ديدن اين صحنه مشكل معاد برايشان حل شد، غرض خداى تعالى از برون انداختن راز اصحاب كهف هم همين بود.

آرى ، وقتى فرستاده اصحاب كهف از ميان رفقايش بيرون آمد و داخل شهر شد تا به خيال خود از همشهرى هاى خود كه ديروز از ميان آنان بيرون شده بود غذائى بخرد شهر ديگرى ديد كه به كلى وضعش با شهر خودش ‍ متفاوت بود، و در همه عمرش چنين وضعى نديده بود، علاوه مردمى را هم كه ديد غير همشهرى هايش بودند. اوضاع و احوال نيز غير آن اوضاعى بود كه ديروز ديده بود. هر لحظه به حيرتش افزوده مى شود، تا آنكه جلو دكانى رفت تا طعامى بخرد پول خود را به او داد كه اين را به من طعام بده - و اين پول در اين شهر پول رايج سيصد سال قبل بود - گفتگو و مشاجره بين دكاندار و خريدار در گرفت و مردم جمع شدند، و هر لحظه قضيه ، روشن تر از پرده بيرون مى افتاد، و مى فهميدند كه اين جوان از مردم سيصد سال قبل بوده و يكى از همان گمشده هاى آن عصر است كه مردمى موحد بودند، و در جامعه مشرك زندگى مى كردند، و به خاطر حفظ ايمان خود از وطن خود هجرت و از مردم خود گوشه گيرى كردند، و در غارى رفته آنجابه خواب فرو رفتند، و گويا در اين روزها خدا بيدارشان كرده و الان منتظر آن شخصند كه برايشان طعام ببرد.

قضيه در شهر منتشر شد جمعيت انبوهى جمع شده به طرف غار هجوم بردند. جوان را هم همراه خود برده در آنجا بقيه نفرات را به چشم خود ديدند، و فهميدند كه اين شخص راست مى گفته ، و اين قضيه معجزه اى بوده كه از ناحيه خدا صورت گرفته است .

اصحاب كهف پس از بيدار شدنشان زياد زندگى نكردند، بلكه پس از كشف معجزه از دنيا رفتند و اينجا بود كه اختلاف بين مردم در گرفت ، موحدين با مشركين شهر به جدال برخاستند. مشركين گفتند: بايد بالاى غار ايشان بنيانى بسازيم و به اين مساءله كه چقدر خواب بوده اند كارى نداشته باشيم . و موحدين گفتند بالاى غارشان مسجدى مى سازيم .

داستان بلعم باعورا در قرآن

 

وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانسلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشيْطنُ فَكانَ مِنَ الْغَاوِينَ(175)

وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلى الاَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكلْبِ إِن تحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَث أَوْ تَترُكهُ يَلْهَث ذَّلِك مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا فَاقْصصِ الْقَصص لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ(176)

175. حكايت كسى را كه آيه هاى خويش به او تعليم داديم و از آن به در شد و شيطان به دنبال او افتاد و از گمراهان شد، براى آنها بخوان .

176. اگر مى خواستيم ، وى را به وسيله آن آيه ها بلندش مى كرديم ، ولى به زمين گراييد (پستى طلبيد و به دنيا ميل كرد) و هوس خويش را پيروى كرد. حكايت وى حكايت سگ است كه اگر بر او هجوم برى ، پارس مى كند و اگر او را واگذارى ، پارس مى كند. اين حكايت قومى است كه آيه هاى ما را تكذيب كرده اند. پس اين خبر را بخوان ، شايد آنها انديشه كنند.

(از سوره مباركه اعراف )

داستان بلعم باعوراء در قرآن

اين آيات داستان ديگرى از داستانهاى بنى اسرائيل را شرح مى دهد، و آن داستان ((بلعم بن باعورا)) است ، خداى تعالى پيغمبر خود رسول اكرم (صلوات اللّه عليه ) را دستور مى دهد كه داستان مزبور را براى مردم بخواند تا بدانند صرف در دست داشتن اسباب ظاهرى و وسايل معمولى براى رستگار شدن انسان و مسلم شدن سعادتش كافى نيست ، بلكه مشيت خدا هم بايد كمك كند، و خداوند، سعادت و رستگارى را براى كسى كه به زمين چسبيده (سر در آخور تمتعات مادى فرو كرده ) و يكسره پيرو هوا و هوس ‍ گشته و حاضر نيست به چيز ديگرى توجه كند، نخواسته است ، زيرا چنين كسى راه به دوزخ مى برد. آنگاه نشانه چنين اشخاص را هم برايشان بيان كرده و مى فرمايد: علامت اينگونه اشخاص اين است كه دلها و چشمها و گوشهايشان را در آنجا كه به نفع ايشان است بكار نمى گيرند، و علامتى كه جامع همه علامتها است اين است كه مردمى غافلند.

((و اتل عليهم نبا الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها...))

بطورى كه از سياق كلام بر مى آيد معناى آوردن آيات ، تلبس به پاره اى از آيات انفسى و كرامات خاصه باطنى است ، به آن مقدارى كه راه معرفت خدا براى انسان روشن گردد، و با داشتن آن آيات و آن كرامات ، ديگر درباره حق شك و ريبى برايش باقى نماند.

و معناى ((انسلاخ )) بيرون شدن و يا كندن هر چيزى است از پوست و جلدش ، و اين تعبير كنايه استعارى از اين است كه آيات چنان در بلعم باعورا رسوخ داشت و وى آنچنان ملازم آيات بود كه با پوست بدن او ملازم بود، و بخاطر حبث درونى كه داشت از جلد خود بيرون آمد.

و ((اتباع )) مانند ((اتباع )) و ((تبع )) پيروى كردن و بدنبال جاى پاى كسى رفتن است ، و كلمات : ((تبع )) و ((اتبع )) و ((اتبع )) هر سه به يك معنا است . و ((غى )) و ((غوايه )) ضلالت را گويند، و گويا بيرون شدن از راه بخاطر نتوانستن حفظ مقصد باشد، پس فرق ميان ((غوايت )) و ((ضلالت )) اين است كه اولى دلالت بر فراموش كردن مقصد و غرض ‍ هم مى كند، پس كسى كه در بين راه درباره مقصد خود متحير مى شود ((غوى )) است و كسى كه با حفظ مقصد از راه منحرف مى شود ((ضال )) است ، و تعبير اولى نسبت به خبرى كه در آيه است مناسب تر است ، براى اينكه بلعم بعد از انسلاخ از آيات خدا و بعد از اينكه شيطان كنترل او را در دست گرفت راه رشد را گم كرد و متحير شد، و نتوانست خود را از ورطه هلاكت رهايى دهد، و چه بسا هر دو كلمه يعنى غوايت و ضلالت در يك معنا استعمال شود، و آن خروج از طريق منتهى به مقصد است .

مفسرين در تعيين صاحب اين داستان اقوال مختلفى دارند و ان شاء الله همه آنها و يا بعضى از آنها در بحث روايتى آينده نقل مى شود، و آيه شريفه هم بطورى كه ملاحظه مى فرماييد اسم او را مبهم گذاشته و تنها به ذكر اجمالى از داستان او اكتفاء كرده است ، وليكن در عين حال ظهور در اين دارد كه اين داستان از وقايعى است كه واقع شده ، نه اينكه صرف مثال بوده باشد.

و معناى آيه چنين است : ((و اتل عليهم )) بخوان بر ايشان ، يعنى بر بنى اسرائيل و يا همه مردم ، خبر از امر مهمى را و آن ((نبا)) داستان مردى است كه ((الذى آتيناه آياتنا)) ما آيات خود را برايش آورديم ، يعنى در باطنش از علائم و آثار بزرگ الهى پرده برداشتيم ، و بهمين جهت حقيقت امر برايش روشن شد ((فانسلخ منها)) پس بعد از ملازمت راه حق آن را ترك گفت . ((فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين )) شيطان هم دنبالش را گرفت و او نتوانست خود را از هلاكت نجات دهد.

((و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الى الارض و اتبع هواه ...))

((اخلاد)) به معناى ملازمت دائمى است ، و اخلاد بسوى ارض ، چسبيدن به زمين است ، و اين تعبير كنايه است از ميل به تمتع از لذات دنيوى و ملازمت آن .

كلمه ((لهث )) وقتى در سگ استعمال مى شود به معناى بيرون آوردن و حركت دادن زبان از عطش است .

پس اينكه فرمود: ((و لو شئنا لرفعناه بها)) معنايش اين مى شود كه اگر ما مى خواستيم او را بوسيله همين آيات به درگاه خود نزديك مى كرديم (آرى در نزديكى به خدا ارتفاع از حضيض و پستى اين دنيا است همچنانكه دنيا بخاطر اينكه انسان را از خدا و آيات او منصرف و غافل ساخته و به خود مشغول مى سازد اسفل سافلين است ) و بلند شدن و تكامل انسان بوسيله آيات مذكور كه خود اسباب ظاهرى الهى است باعث هدايت آدمى است ، و ليكن سعادت را براى آدمى حتمى نمى سازد زيرا تماميت تاءثيرش منوط به مشيت خدا است و خداوند سبحان مشيتش تعلق نگرفته به اينكه سعادت را براى كسى كه از او اعراض كرده و به غير او كه همان زندگى مادى زمينى است ، اقبال نموده حتمى سازد. آرى ، زندگى زمينى آدمى را از خدا و از بهشت كه خانه كرامت او است باز مى دارد، و اعراض از خدا و تكذيب آيات او ظلم است ، و حكم حتمى خدا جارى است به اينكه مردم ظالم را هدايت نكند، ((و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون )). و لذا بعد از جمله ((و لو شئنا لرفعناه بها)) فرمود: ((لكنه اخلد الى الارض و اتبع هواه )) و بنابراين بيان ، تقدير كلام اين مى شود: ((لكنا لم نشاء ذلك لانه اخلد الى الارض و اتبع هواه : و ليكن ما چنين چيزى را نخواستيم براى اينكه او به زمين چسبيده و هواى دل خود را پيروى كرده ، و چنين كسى مورد اضلال ما است نه مورد هدايت )). همچنانكه فرموده : ((و يضل الله الظالمين و يفعل الله ما يشاء)).

((فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث ))

يعنى او داراى چنين خوئى است ، و از آن دست بر نمى دارد، چه او را منع و زجر كنى و چه به حال خود واگذاريش . و كلمه ((تحمل )) از حمله كردن است نه از حمل و بدوش كشيدن .

((ذلك مثل القوم الذين كذبوا باياتنا))

پس تكذيب از آنان سجيه و هيئت نفسانى خبيثى است كه دست بردار از صاحبش نيست ، زيرا آيات ما يكى دو تا نيست ، همواره آيات ما را به حواس خود احساس مى كنند و در نتيجه تكذيب ايشان نيز مكرر و دائمى است .

((فاقصص القصص ))

كلمه ((القصص )) مصدر است ، و به معناى ((اقصص قصصا داستان بگو داستان گفتنى )) است و ممكن هم هست اسم مصدر و به معناى ((اقصص القصه : داستان كن اين قصه را)) بلكه تفكر كنند و در نتيجه براى حق منقاد شده و از باطل بيرون آيند.

 

داستان بلعم باعورا در روايات

على بن ابراهيم قمى در تفسير خود در ذيل آيه ((و اتل عليهم نبا الذى آتيناه آياتنا...)) مى گويد: پدرم از حسين بن خالد از ابى الحسن امام رضا (عليه السلام ) برايم نقل كرد كه آن حضرت فرمود: بلعم باعورا داراى اسم اعظم بود، و با اسم اعظم دعا مى كرد و خداوند دعايش را اجابت مى كرد، در آخر بطرف فرعون ميل كرد، و از درباريان او شد، اين ببود تا آنروزى كه فرعون براى دستگير كردن موسى و يارانش در طلب ايشان مى گشت ، عبورش به بلعم افتاد، گفت : از خدا بخواه موسى و اصحابش را به دام ما بيندازد، بلعم بر الاغ خود سوار شد تا او نيز به جستجوى موسى برود الاغش از راه رفتن امتناع كرد، بلعم شروع كرد به زدن آن حيوان ، خداوند قفل از زبان الاغ برداشت و به زبان آمد و گفت : واى بر تو براى چه مرا مى زنى ؟ آيا مى خواهى با تو بيايم تا تو بر پيغمبر خدا و مردمى با ايمان نفرين كنى ؟ بلعم اين را كه شنيد آنقدر آن حيوان را زد تا كشت ، و همانجا اسماعظم از زبانش برداشته شد، و قرآن درباره اش فرموده : ((فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين ، و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الى الارض و اتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث )) اين مثلى است كه خداوند زده است .

مؤ لف : ظاهر اينكه امام در آخر فرمود: ((و اين مثلى است كه خداوند زده است )) اين است كه آيه شريفه اشاره به داستان بلعم دارد...

و در الدر المنثور است كه فاريابى و عبدالرزاق و عبد بن حميد و نسائى و ابن جرير و ابن المنذر و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ و طبرانى و ابن مردويه همگى از عبداللّه بن مسعود نقل كرده اند كه در ذيل آيه ((و اتل عليهم نبا الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها)) گفته است : اين شخص مردى از بنى اسرائيل بوده كه او را ((بلعم بن اءبر)) مى گفتند.

داستان آدم عليه السلام در قرآن

 

وَ إِذْ قَالَ رَبُّك لِلْمَلَئكَةِ إِنى جَاعِلٌ فى الاَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَ تجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسفِك الدِّمَاءَ وَ نحْنُ نُسبِّحُ بحَمْدِك وَ نُقَدِّس لَك قَالَ إِنى أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ(30)

وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَسمَاءَ كلَّهَا ثُمَّ عَرَضهُمْ عَلى الْمَلَئكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونى بِأَسمَاءِ هَؤُلاءِ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ(31)

قَالُوا سبْحَنَك لا عِلْمَ لَنَا إِلا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّك أَنت الْعَلِيمُ الحَْكِيمُ(32)

قَالَ يَئَادَمُ أَنبِئْهُم بِأَسمَائهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسمَائهِمْ قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنى أَعْلَمُ غَيْب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ(33)

30. و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من مى خواهم در زمين جانشينى بيافرينم ، گفتند: در آنجا مخلوقى پديد مى آورى كه تباهى كند و خونها بريزد با اينكه ما تو را به پاكى مى ستاييم و تقديس مى گوييم ؟ گفت : من چيزها مى دانم كه شما نمى دانيد.

31. و خدا همه نامها را به آدم بياموخت ، پس از آن همه آنان را به فرشتگان عرضه كرد و گفت : اگر راست مى گوييد، مرا از نام اينها خبر دهيد.

32. گفتند: تو را تنزيه مى كنيم . ما دانشى جز آنچه تو به ما آموخته اى نداريم ، كه داناى فرزانه تويى .

33. گفت : اى آدم ، فرشتگان را از نام ايشان آگاه كن . و چون از نام آنها آگاهشان كرد، گفت : مگر به شما نگفتم كه من نهفته هاى آسمان و زمين را مى دانم ؟ آنچه را كه شما آشكار كرده ايد و آنچه را پنهان مى داشتيد، مى دانم .

(از سوره مباركه بقره )

داستان آدم در قراناين مطلب (داستان خلافت انسان ) بر خلاف ساير داستانهايى كه در قرآن آمده ، تنها در يك جا آمده است و آن ، همين جاست .

پاسخى كه در اين آيه از ملائكه حكايت شده ، اشعار بر اين معنا دارد، كه ملائكه از كلام خدايتعالى كه فرمود: ميخواهم در زمين خليفه بگذارم ، چنين فهميده اند كه اين عمل باعث وقوع فساد و خونريزى در زمين ميشود، و اين سخن فرشتگان پرستش از امرى بوده كه نسبت به آن جاهل بوده اند، و اين اشكالى را كه در مساءله خلافت يك موجود زمينى به ذهنشان رسيده حل كنند، نه اينكه در كار خداى تعالى اعتراض و چون و چرا كرده باشند.

پس خلاصه كلام آنان باين معنا برگشت مى كند كه : خليفه قرار دادن تنها باين منظور است كه آن خليفه و جانشين با تسبيح و حمد و تقديس زبانى ، و وجوديش ، نمايانگر خدا باشد، و زندگى زمينى اجازه چنين نمايشى باو نميدهد، بلكه بر عكس او را بسوى فساد و شر مى كشاند.

از سوى ديگر، وقتى غرض از خليفه نشاندن در زمين ، تسبيح و تقديس بآن معنا كه گفتيم حكايت كننده و نمايشگر صفات خدائى تو باشد، از تسبيح و حمد و تقديس خود ما حاصل است ، پس خليفه هاى تو مائيم ، و يا پس ما را خليفه خودت كن ، خليفه شدن اين موجود زمينى چه فايده اى براى تو دارد؟

خدايتعالى در رد اين سخن ملائكه فرمود: ((انى اعلم ما لا تعلمون ، و علم آدم الاسماء كلها)).

زمينه و سياق كلام بدو نكته اشاره دارد:

اول اينكه منظور از خلافت نامبرده جانشينى خدا در زمين بوده ، نه اينكه انسان جانشين ساكنان قبلى زمين شوند، كه در آن ايام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشين آنها كند، همچنانكه بعضى از مفسرين اين احتمال را داده اند.

نكته دوم اين است كه خداى سبحان در پاسخ و رد پيشنهاد ملائكه ، مسئله فساد در زمين و خونريزى در آنرا، از خليفه زمينى نفى نكرد، و نفرمود: كه نه ، خليفه ايكه من در زمين ميگذارم خونريزى نخواهند كرد، و فساد نخواهند انگيخت ، و نيز دعوى ملائكه را (مبنى بر اينكه ما تسبيح و تقديس ‍ تو مى كنيم ) انكار نكرد، بلكه آنانرا بر دعوى خود تقرير و تصديق كرد.

در عوض مطلب ديگرى عنوان نمود، و آن اين بود كه در اين ميان مصلحتى هست ، كه ملائكه قادر بر ايفاء آن نيستند، و نميتوانند آنرا تحمل كنند، ولى اين خليفه زمينى قادر بر تحمل و ايفاى آن هست ، آرى انسان از خداى سبحان كمالاتى را نمايش ميدهد، و اسرارى را تحمل مى كند، كه در وسع و طاقت ملائكه نيست .

اين مصلحت بسيار ارزنده و بزرگ است ، بطوريكه مفسده فساد و سفك دماء را جبران مى كند، ابتداء در پاسخ ملائكه فرمود: (من ميدانم آنچه را كه شما نميدانيد)، و در نوبت دوم ، بجاى آن جواب ، اينطور جواب ميدهد: كه (آيا بشما نگفتم من غيب آسمانها و زمين را بهتر ميدانم ؟) و مراد از غيب ، همان اسماء است ، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائكه اصلا اطلاعى نداشتند از اينكه در اين ميان اسمائى هست ، كه آنان علم بدان ندارند، ملائكه اين را نميدانستند، نه اينكه از وجود اسماء اطلاع داشته ، و از علم آدم بآنها بى اطلاع بوده اند، و گرنه جا نداشت خدايتعالى از ايشان از اسماء بپرسد، و اين خود روشن است ، كه سئوال نامبرده بخاطر اين بوده كه ملائكه از وجود اسماء بى خبر بوده اند.

و گرنه حق مقام ، اين بود كه باين مقدار اكتفاء كند، كه بآدم بفرمايد: (ملائكه را از اسماء آنان خبر بده )، تا متوجه شوند كه آدم علم بآنها را دارد، نه اينكه از ملائكه بپرسد كه اسماء چيست ؟

پس اين سياق بما مى فهماند: كه ملائكه ادعاى شايستگى براى مقام خلافت كرده ، و اذعان كردند باينكه آدم اين شايستگى را ندارد، و چون لازمه اين مقام آنست كه خليفه اسماء را بداند، خدايتعالى از ملائكه از اسماء پرسيد، و آنها اظهار بى اطلاعى كردند، و چون از آدم پرسيد، و جواب داد باين وسيله لياقت آدم براى حيازت اين مقام ، و عدم لياقت فرشتگان ثابت گرديد.

و سخن كوتاه آنكه معلوم ميشود آنچه آدم از خدا گرفت ، و آن علمى كه خدا بوى آموخت ، غير آن علمى بود كه ملائكه از آدم آموختند، علمى كه براى آدم دست داد، حقيقت علم باسماء بود، كه فرا گرفتن آن براى آدم ممكن بود، و براى ملائكه ممكن نبود، و آدم اگر مستحق و لايق خلافت خدائى شد، بخاطر همين علم باسماء بوده ، نه بخاطر خبر دادن از آن ، و گرنه بعد از خبر دادنش ، ملائكه هم مانند او با خبر شدند، ديگر جا نداشت كه باز هم بگويند: ما علمى نداريم ، ((سبحانك لا علم لنا، الا ما علمتنا))، (منزهى تو، ما جز آنچه تو تعليممان داده اى چيزى نمى دانيم ).

داستان حضرت عيسى و مادرش مريم (عليهماالسلام )

 

 

إِذْ قَالَتِ امْرَأَت عِمْرَنَ رَب إِنى نَذَرْت لَك مَا فى بَطنى مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنى إِنَّك أَنت السمِيعُ الْعَلِيمُ

فَلَمَّا وَضعَتهَا قَالَت رَب إِنى وَضعْتهَا أُنثى وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضعَت وَ لَيْس الذَّكَرُ كالاُنثى وَ إِنى سمَّيْتهَا مَرْيَمَ وَ إِنى أُعِيذُهَا بِك وَ ذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشيْطنِ الرَّجِيمِ

 

به يادآر زمانى را كه همسر عمران گفت : پروردگارا، من نذر كرده ام كه آنچه در رحم دارم ، محرر (يعنى خالص خدمتكار) تو باشد. از من قبول كن كه تو، آرى تنها تويى كه شنواى دانايى .

همين كه وضع حمل كرد گفت : پروردگارا، من او را دختر زاييدم (و خدا از خود او بهتر مى دانست كه چه زاييده ) و معلوم است كه براى خدمتگزارى معبد تو پسر چون دختر نيست ، و من او را مريم نام نهادم و من او و نسل او را از شيطان رجيم به تو پناه دادم .

داستان حضرت عيسى و مادرش مريم (عليهماالسلام )

 

إِذْ قَالَتِ امْرَأَت عِمْرَنَ رَب إِنى نَذَرْت لَك مَا فى بَطنى مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنى إِنَّك أَنت السمِيعُ الْعَلِيمُ(35)

فَلَمَّا وَضعَتهَا قَالَت رَب إِنى وَضعْتهَا أُنثى وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضعَت وَ لَيْس الذَّكَرُ كالاُنثى وَ إِنى سمَّيْتهَا مَرْيَمَ وَ إِنى أُعِيذُهَا بِك وَ ذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشيْطنِ الرَّجِيمِ(36)

فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسنٍ وَ أَنبَتَهَا نَبَاتاً حَسناً وَ كَفَّلَهَا زَكَرِيَّا كلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَاب وَجَدَ عِندَهَا رِزْقاً قَالَ يَمَرْيَمُ أَنى لَكِ هَذَا قَالَت هُوَ مِنْ عِندِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ حِسابٍ(37)

هُنَالِك دَعَا زَكرِيَّا رَبَّهُ قَالَ رَب هَب لى مِن لَّدُنك ذُرِّيَّةً طيِّبَةً إِنَّك سمِيعُ الدُّعَاءِ(38)

فَنَادَتْهُ الْمَلَئكَةُ وَ هُوَ قَائمٌ يُصلى فى الْمِحْرَابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشرُك بِيَحْيى مُصدِّقَا بِكلِمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ سيِّداً وَ حَصوراً وَ نَبِيًّا مِّنَ الصلِحِينَ(39)

قَالَ رَب أَنى يَكُونُ لى غُلَمٌ وَ قَدْ بَلَغَنىَ الْكبَرُ وَ امْرَأَتى عَاقِرٌ قَالَ كَذَلِك اللَّهُ يَفْعَلُ مَا يَشاءُ(40)

قَالَ رَب اجْعَل لى ءَايَةً قَالَ ءَايَتُك أَلا تُكلِّمَ النَّاس ثَلَثَةَ أَيَّامٍ إِلا رَمْزاً وَ اذْكُر رَّبَّك كثِيراً وَ سبِّحْ بِالْعَشىِّ وَ الابْكرِ(41)

وَ إِذْ قَالَتِ الْمَلَئكةُ يَمَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصطفَاكِ وَ طهَّرَكِ وَ اصطفَاكِ عَلى نِساءِ الْعَلَمِينَ(42)

يَمَرْيَمُ اقْنُتى لِرَبِّكِ وَ اسجُدِى وَ ارْكَعِى مَعَ الرَّكِعِينَ(43)

ذَلِك مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْك وَ مَا كُنت لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ مَا كنت لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ(44)

إِذْ قَالَتِ الْمَلَئكَةُ يَمَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشرُكِ بِكلِمَةٍ مِّنْهُ اسمُهُ الْمَسِيحُ عِيسى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ(45)

وَ يُكلِّمُ النَّاس فى الْمَهْدِ وَ كهْلاً وَ مِنَ الصلِحِينَ(46)

قَالَت رَب أَنى يَكُونُ لى وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسسنى بَشرٌ قَالَ كذَلِكِ اللَّهُ يَخْلُقُ مَا يَشاءُ إِذَا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ(47)

وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتَب وَ الْحِكمَةَ وَ التَّوْرَاةَ وَ الانجِيلَ(48)

وَ رَسولاً إِلى بَنى إِسرءِيلَ أَنى قَدْ جِئْتُكُم بِئَايَةٍ مِّن رَّبِّكمْ أَنى أَخْلُقُ لَكم مِّنَ الطينِ كَهَيْئَةِ الطيرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طيرَا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِىُ الاَكمَهَ وَ الاَبْرَص ‍ وَ أُحْىِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكمْ إِنَّ فى ذَلِك لاَيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ(49)

وَ مُصدِّقاً لِّمَا بَينَ يَدَى مِنَ التَّوْرَاةِ وَ لاُحِلَّ لَكم بَعْض الَّذِى حُرِّمَ عَلَيْكمْ وَ جِئْتُكم بِئَايَةٍ مِّن رَّبِّكمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ(50)

إِنَّ اللَّهَ رَبى وَ رَبُّكمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صرَاطٌ مُّستَقِيمٌ(51)

* فَلَمَّا أَحَس عِيسى مِنهُمُ الْكُفْرَ قَالَ مَنْ أَنصارِى إِلى اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نحْنُ أَنصارُ اللَّهِ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ اشهَدْ بِأَنَّا مُسلِمُونَ(52)

رَبَّنَا ءَامَنَّا بِمَا أَنزَلْت وَ اتَّبَعْنَا الرَّسولَ فَاكتُبْنَا مَعَ الشهِدِينَ(53)

وَ مَكرُوا وَ مَكرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيرُ الْمَكِرِينَ(54)

إِذْ قَالَ اللَّهُ يَعِيسى إِنى مُتَوَفِّيك وَ رَافِعُك إِلىَّ وَ مُطهِّرُك مِنَ الَّذِينَ كفَرُوا وَ جَاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوك فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ ثُمَّ إِلىَّ مَرْجِعُكمْ فَأَحْكمُ بَيْنَكُمْ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ(55)

فَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً شدِيداً فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ وَ مَا لَهُم مِّن نَّصرِينَ(56)

وَ أَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ اللَّهُ لا يُحِب الظلِمِينَ(57)

ذَلِك نَتْلُوهُ عَلَيْك مِنَ الاَيَتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكِيمِ(58)

إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِندَ اللَّهِ كَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ(59)

الْحَقُّ مِن رَّبِّك فَلا تَكُن مِّنَ الْمُمْترِينَ(60)

35. به يادآر زمانى را كه همسر عمران گفت : پروردگارا، من نذر كرده ام كه آنچه در رحم دارم ، محرر (يعنى خالص خدمتكار) تو باشد. از من قبول كن كه تو، آرى تنها تويى كه شنواى دانايى .

36. همين كه وضع حمل كرد گفت : پروردگارا، من او را دختر زاييدم (و خدا از خود او بهتر مى دانست كه چه زاييده ) و معلوم است كه براى خدمتگزارى معبد تو پسر چون دختر نيست ، و من او را مريم نام نهادم و من او و نسل او را از شيطان رجيم به تو پناه دادم .

37. پروردگارش دختر را قبول كرد، آن هم به بهترين قبول ، و او را پرورش داد، آن هم بهترين پرورش ، و زكريا را كفيل او كرد كه هر وقت در محراب او بر او وارد مى شد، رزقى مخصوص نزد او مى ديد. مى پرسيد: اى مريم ، اين رزق كذايى را از ناحيه چه كسى برايت آورده اند؟ مى گفت : اين رزق از ناحيه خداست . آرى ، خدا به هر كس كه بخواهد، بى حساب رزق مى دهد.

38. اينجا بود كه طمع زكريا وادارش كرد و دست به دعا برداشته به پروردگار خود گفت : پروردگارا، مرا از ناحيه خود فرزندى و نسلى پاك ببخش ، كه تو شنواى دعايى .

39. ملائكه (كه گويى از راهى دور سخن مى گفتند) خطابش كردند و در حالى كه او در محراب نماز مى خواند، گفتند: خداى تعالى تو را به يحيى مژده مى دهد؛ فرزندى كه تصديق كننده كلمه اى از خداست (يعنى عيسى ) و سيدى است كه زن نمى گيرد و پيامبرى است از صالحان .

40. زكريا گفت : چگونه مرا فرزندى خواهد شد با اينكه عمرم به نهايت رسيده و همچنين عمر همسرم ، علاوه بر اينكه او در جوانى هم نازا بود؟ فرمود: اينچنين خدا هر چه بخواهد، مى كند.

41. عرضه داشت : پروردگارا، برايم علامتى قرار ده . فرمود: علامت فرزنددار شدنت اين است كه سه روز با مردم سخن نتوانى گفت مگر به اشاره . پروردگارت را بسيار ياد آور و صبح و شام به تسبيح بپرداز.

42. و به ياد آر زماين را كه ملائكه گفتند: اى مريم ، بدان كه خدا تو را براى اهدافى كه دارد، انتخاب (كرد) و از ميان همه زنان عالم برگزيد.

43. اى مريم ، براى پروردگارت عبادت و سجده كن و با ساير ركوع كنندگان ركوع كن .

44. اين از خبرهاى غيب است كه ما آن را به تو وحى مى كنيم ، و تو نزد ايشان نبودى هنگامى كه قرعه هاى خود را مى انداختند كه كدام يك سرپرست مريم شوند، و تو نزد ايشان نبودى آن زمان كه بگومگو مى كردند.

45. زمانى كه فرشتگان گفتند: اى مريم ، خداى تعالى بشارتت مى دهد به كلمه اى از خودش كه نامش مسيح عيسى بن مريم ، آبرومندى در دنيا و آخرت (و) از مقربين است .

46. و با مردم در گهواره و در پيرى سخن مى گويد و از صالحان است .

47. مردم گفت : پروردگارا، از كجا براى من فرزندى خواهد شد با اينكه هيچ بشرى با من تماس نگرفته است ؟ فرشته گفت : اينچنين خدايى هر چه بخواهد، خلق مى كند. او وقتى قضاى مرا را براند، همانا فرمان مى دهد كه ((باش ))، و آن امر وجود مى يابد.

48. اى مريم ، خداى تعالى به عيسى كتاب و حكمت و تورات و انجيل تعليم مى دهد.

49. در حالى كه فرستاده اى است به سوى بنى اسرائيل و به اين پيام كه : من به سوى شما آمدم با معجزه اى از ناحيه پروردگارتان و آن ، اين است كه از گل برايتان چيزى به شكل مرغ مى سازم ، سپس در آن مى دمم ، بلادرنگ و به اذن خدا مرغى مى شود، و نيز كور مادرزاد و برص را شفا مى دهم و مرده را به اذن خدا زنده مى كنم و بدانچه در خانه هايتان ذخيره كرده ايد، خبر مى دهم . و در اين (معجزات ) آيت و نشانه اى است براى شما، و اگر مؤ من باشيد.

50. و نيز در حالى كه تورات را تصديق دارم و آمده ام تا بعضى از چيزها را كه بر شما حرام شده ، حلال كنم ، و به وسيله آيتى از پروردگارتان آمده ام . پس ، از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد.

51. و بدانيد كه الله پروردگار من و شماست ، پس او را بپرستيد، كه اين است صراط مستقيم .

52. پس همين كه عيسى از آنان احساس كفر كرد، گفت : چه كسانى ياوران من در راه خدا مى شوند؟ حواريون گفتند: ماييم ياوران خدا. ما به خدا ايمان آورده ايم و گواه باش ‍ كه ما مسلمانيم .

53. پروردگارا، ما بدانچه نازل كرده اى ، ايمان داريم و رسول را پيروى كرديم . ما را در زمره شاهدان بنويس .

54. و نيرنگ كردند، خدا هم نيرنگ كرد. و خدا بهترين نيرنگ كاران است .

55. و به ياد آر آن زمان را كه خداى تعالى گفت : اى عيسى ، من تو را خواهم گرفت و به سوى خود بالا خواهم برد و از شر كسانى كه كافر شدند، پاك خواهم كرد و پيروانت را بر كسانى كه كافر شدند، برترى تا قيامت مى دهم . آنگاه برگشتتان به سوى من است و من بين شما در آنچه اختلاف مى كنيد، حكم خواهم كرد.

56. اما كسانى را كه كافر شدند، به عذابى شديد در دنيا و آخرت شكنجه مى كنم و هيچ ياورى نخواهند داشت .

57. و اما كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح كردند، خداى تعالى پاداششان را به طور كامل مى دهد و خدا ستمگران را دوست نمى دارد.

58. اين مقدار را از آيات و از ذكر حكيم برايت مى خوانيم .

59. به طور محقق مثل عيسى نزد خدا نظير مثل آدم است كه خدا از خاكش خلق كرد و سپس فرمان داد ((باش )) و او وجود يافت .

60. تمام حق از ناحيه پروردگار توست ، پس زنهار از مرددان مباش .

(از سوره مباركه آل عمران )

 

داستان عيسى و مادرش (ع ) در قرآن چگونه است

مادر مسيح نامش مريم دختران عمران بود، مادر مريم به وى حامله شد و نذر كرد فرزند در شكم خود را، بعد از زائيدن محرر كند يعنى خادم مسجد كند، و او در حالى اين نذر را مى كرد كه مى پنداشت فرزندش پسر خواهد بود ولى وقتى او را زائيد و فهميد كه او دختر است ، اندوهناك شد و حسرت خورد و نامش را مريم يعنى خادمه نهاد، پدر مريم قبل از ولادت او از دنيا رفته بود، بناچار خود او دخترش را در آغوش گرفته به مسجد آورد و او را به كاهنان مسجد كه يكى از آنان زكريا بود تحويل داد، كاهنان درباره كفالت مريم با هم مشاجره كردند و در آخر به اين معنا رضايت دادند كه در اين باره قرعه بيندازند و چون قرعه انداختند زكريا برنده شد و او عهده دار تكفل مريم گشت تا وقتى كه مريم به حد بلوغ رسيد، در آن اوان ، زكريا حجابى بين مريم و كاهنان برقرار نمود و مريم در داخل آن حجاب مشغول عبادت بود و احدى بجز زكريا بر او در نمى آمد و هر وقت زكريا بر او در مى آمد و داخل محراب او مى شد، رزقى نزد او مى يافت ، روزى از مريم پرسيد: اين رزق از كجا نزد تو مى آيد: گفت : از نزد خدا و خدا به هركس ‍ بخواهد بدون حساب روزى مى دهد و مريم (عليهاالسلام ) صديقه و به عصمت خدا معصوم بود، طاهره بود، اصطفاء شده بود، محدث و مرتبط با ملائكه بود. ملكى از ملائكه به او گفت كه خدا تو را اصطفاء و تطهير كرده ، مريم از قانتين بود و يكى از آيات خدا براى همه عالميان بود. اينها صفاتى است براى مريم كه آيات زير بيانگر آن است .

بعد از آنكه مريم به حد بلوغ رسيد و در حجاب (محراب ) قرار گرفت ، خداى تعالى روح را (كه يكى از فرشتگان بزرگ خدا است ) نزد او فرستاد و روح به شكل بشرى تمام عيار در برابر مريم مجسم شد و به او گفت كه فرستاده اى است از نزد معبودش ، و پروردگارش وى را فرستاده تا به اذن او پسرى به وى بدهد، پسرى بدون پدر، و او را بشارت داد به اينكه به زودى از پسرش معجزات عجيبى ظهور مى كند و نيز خبر داد كه خداى تعالى به زودى او را به روح القدس تاءييد نموده ، كتاب و حكمت و تورات و انجيلش ‍ مى آموزد و به عنوان رسولى به سوى بنى اسرائيل گسيلش مى دارد، رسولى داراى آيات بينات ، و نيز به مريم از شاءن پسرش و سرگذشت او خبر داد، آنگاه در مريم بدميد و او را حامله كرد، آنطور كه يك نفر زن به فرزند خود حامله مى شود، اين مطالب از آيات زير استفاده مى شود: ((آل عمران ، آيه 35 - 44)).

آنگاه مريم به مكانى دور منتقل شد و در آنجا درد زائيدنش گرفت و درد زائيدن او را به طرف تنه نخله اى كشانيد و با خود مى گفت : اى كاش قبل از اين مرده و از خاطره ها فراموش شده بودم ، من همه چيز را و همه چيز مرا از ياد مى برد، در اين هنگام از طرف پائين وى ندايش داد: غم مخور كه پروردگارت پائين پايت نهر آبى قرار داده ، تنه درخت را تكان بده تا پى در پى خرماى نورس از بالا بريزد، از آن خرما بخور و از آن آب بنوش و از فرزندى چون من خرسند باش ، اگر از آدميان كسى را ديدى كه حتما خواهى ديد، بگو من براى رحمان روزه گرفته ام و به همين جهت امروز با هيچ انسان سخن نمى گويم .

مريم چون اين را شنيد از آنجا كه فرزند خود را زائيده بود به طرف مردم آمد در حالى كه فرزندش را در آغوش داشت و به طورى كه از آيات كريمه قرآن بر مى آيد حامله شدنش و وضع حملش و سخن گفتن او و ساير شؤ ون وجودش از سنخ همين عناوين در ساير افراد انسان ها بوده .

مردم و همشهريان مريم وقتى او را به اين حال ديدند، شروع كردند از هر سو به وى طعنه زدن و سرزنش نمودند چون ديدند دخترى شوهر نرفته بچه دار شده است ، گفتند: اى مريم چه عمل شگفت آورى كردى !، اى خواهر هارون نه پدرت بد مردى بود و نه مادرت زناكار، مريم اشاره كرد به كودكش كه با او سخن بگوئيد، مردم گفتند: ما چگونه با كسى سخن گوئيم كه كودكى در گهواره است ، در اينجا عيسى به سخن درآمد و گفت : من بنده خدا هستم ، خداى تعالى به من كتاب داد و مرا پيامبرى از پيامبران كرد و هر جا كه باشم با بركتم كرد و مرا به نماز و زكات سفارش كرد، مادام كه زنده باشم بر احسان به مادرم سفارش فرمود و مرا نه جبار كرد و نه شقى ، و سلام بر من روزى كه به دنيا آمدم و روزى كه مى ميرم و روزى كه زنده بر مى خيزم .

پس اين كلام كه عيسى در كودكى اداء كرد، به اصطلاح علمى ، نسبت به برنامه كار نبوتش براعت است هلال بوده (براعت استهلال به اين معنا است كه نويسنده كتاب در حمد و ثناى اول كتابش كلماتى بگنجاند كه در عين اينكه حمد و ثناى خدا است اشاره اى هم باشد به اينكه در اين كتاب پيرامون چه مسائلى بحث مى شود)، عيسى (عليه السلام ) هم با اين كلمات خود فهماند كه به زودى عليه ظلم و طغيان ، قيام نموده و شريعت موسى (عليه السلام ) را زنده و استوار مى سازد و آنچه از معارف آن شريعت مندرس و كهنه گشته تجديد مى كند و آنچه از آياتش كه مردم درباره اش ‍ اختلاف دارند بيان و روشن مى سازد.

عيسى (عليه السلام ) نشو و نما كرد تا به سن جوانى رسيد و با مادرش مانند ساير انسان ها طبق عادت جارى در زندگى بشرى مى خوردند و مى نوشيدند و در آن دو مادام كه زندگى مى كردند تمامى عوارض وجود كه در ديگران هست وجود داشت .

عيسى (عليه السلام ) در اين اوان به رسالت به سوى بنى اسرائيل گسيل شد و ماءمور شد تا ايشان را به سوى دين توحيد بخواند، و ابلاغ كند كه من آمده ام به سوى شما و با معجره اى از ناحيه پروردگارتان آمده ام و آن اين است كه براى شما (و پيش رويتان ) از گل چيزى به شكل مرغ مى سازم و سپس در آن مى دمم ، به اذن خدا مرغ زنده اى مى شود و من كور مادرزاد و برصى غير قابل علاج را شفا مى دهم و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم و بدانچه مى خوريد و بدانچه در خانه هايتان ذخيره مى كنيد خبر مى دهم ، كه در اين براى شما آيتى است بر اينكه خدا رب من و رب شما است و بايد او را بپرستيد.

عيسى (عليه السلام ) مردم را به شريعت جديد خود كه همان تصديق شريعت موسى (عليه السلام ) است دعوت مى كرد، چيزى كه هست بعضى از احكام موسى را نسخ نمود و آن حرمت پاره اى از چيزها است كه در تورات به منظور گوشمالى و سختگيرى بر يهود حرام شده بود و بارها مى فرمود: من با حكمت به سوى شما گسيل شده ام ، تا برايتان بيان كنم آنچه را كه مورد اختلاف شما است و نيز مى فرمود: اى بنى اسرائيل من فرستاده خدا به سوى شمايم ، در حالى كه تورات را كه كتاب آسمانى قبل از من بوده تصديق دارم و در حالى كه بشارت مى دهم به رسولى كه بعد از من مى آيد و نامش احمد است .

عيسى (عليه السلام ) به وعده هائى كه داده بود كه فلان و فلان معجزه را آورده ام وفا كرد، هم مرغ خلق كرد و هم مردگان را زنده كرد و هم كور مادرزاد و برصى را شفا داد و هم به اذن خدا از غيب خبر داد.

عيسى (عليه السلام ) همچنان بنى اسرائيل رابه توحيد خدا و شريعت جديد دعوت كرد تا وقتى كه از ايمان آوردنشان مايوس شد، و وقتى طغيان و عناد مردم را ديد و استكبار كاهنان و احبار يهود از پذيرفتن دعوتش را مشاهده كرد، از ميان عده كمى كه به وى ايمان آورده بودند چند نفر حوارى انتخاب كرد تا او را در راه خدا يارى كنند.

از سوى ديگر يهود بر آن جناب شوريد و تصميم گرفت او را به قتل برساند، ولى خداى تعالى او را از دست يهود نجات داد و به سوى خود بالا برد و مساءله عيسى (عليه السلام ) براى يهود مشتبه شد، بعضى خيال كردند كه او را كشتند، بعضى ديگر پنداشتند كه به دارش آويختند، خداى تعالى فرمود: نه آن بود و نه اين ، بلكه امر بر آنان مشتبه شد.

اين بود تمامى آنچه قرآن كريم در داستان عيسى و مادرش فرموده است .

داستان حضرت نوع

 

مقدمه

 

داستان حضرت نوح (ع) اولين داستان از پيامبران اولو العظم است كه در قرآن كريم مفصل طرح شده است. اين داستان در سوره‌هاي: اعراف،توبه، يونس، هود، اسراء، مريم، انبياء، حج، مؤمنون، فرقان، شعرا، عنكبوت، احزاب، صافات، ص، غافر، نوح، شوري، ق، ذاريات، نجم، قمر، وحديد. آمده است. در اين نوشتار فقط از سوره اعراف از آيه 59 تا 64 بحث شده است. قرآن كريم خلاصه داستان نوح (ع) را در سوره اعراف حكايت كرده است. اگر كمي دقت در آيات شود خاننده خودش چكيده داستان را بدست خواهد آورد. به همين منظور در اين نبشتار صرفاً داستان آن حضرت باز گو نشده است. بلكه تفسير آيات تحت عنوان «برداشت‌ها» با نگاه نو مطرح گرديده است.

 

 

 

لقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا إِلى قَوْمِهِ فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ إِنّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ(اعراف/59)

 

«همانا نوح را به سوي قومش فرستاديم، گفت: اى قوم، خداى يكتا را بپرستيد كه جز او شما را خدايى نيست، من بر شما از عذاب روزى بزرگ مى‏ترسم‏

 

برداشت‌ها

 

1. شناسنامه نوح

 

«لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا إِلى قَوْمِهِ...»

 

قرآن كريم، نام حضرت نوح را ياد آور شده است. از اين رو، بحث شناسنامه نوح لازم و ضروري به نظر مي‌رسد. ابن عربي مي‌گويد: «روايت شده نوح بدان سبب نوح ناميده شده كه بر مردم خويش سخن و نوحه سرايي مي‌كرده است»[1] كنايه از اين كه كار او شده دعوت مردم به توحيد و يكتاپرستي. زيرا كه نوحه بر ميّت را، نوح مي‌گويد. بدين خاطر نوح را نوح مي‌گفته‌اند: كه مردم نسبت به سخنان او دل مرده بوده‌اند. اين واژه غير عربي شايد عبراني است. او پسر لمك پسر متوشلخ پسرأخنوخ است كه در سال وفات آدم متولد شده و در 400 يا به قول ديگر، در 50 و يا 40 سالگي مبعوث به رسالت شده و 950 سال در حدود سه قرن در ميان قوم خويش مشغول به تبليغ بوده است.[2] «خداوند» نخست داستان نوح را ذكر فرموده، چون نوح (ع) اولين پيغمبرى است كه تفصيل نهضت او در قرآن ذكر شده‏ است.[3] حضرت نوح ملقب به شيخ الانبياء است.

 

‏2. پشتوانه حضرت نوح

 

«لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا إِلى قَوْمِهِ...»

 

در عرصه سياست حرف اول را پشتوانه مي‌زند. خواه آن اقتصادي، نظامي، جغرافيايي و ....باشد. از اين رو، قرآن به قدرت محكم و پشتوانه عظيم حضرت نوح (ع) اشاره نموده و آن الهي بودن رسالت او است. كه قرآن مي‌فرمايد: « لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا إِلى قَوْمِهِ...» يعني فاعل »ارسلنا» خدا است.

 

در قرآن،گاهي فاعل كه به خداوند بر مي‌گردد. مفرد آورده مي شود. مانند «نفخت فيه من روحي» گاهي ضمير فاعلي جمع بكار مي‌رود همانند اين مورد: « لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا إِلى قَوْمِهِ...» سرّ آن اين است. در كار هاي الهي اگر ديگران نقش داشته باشد مانند فرشته‌ها، پيامبران و طبيعت، حقّ تعالي، حقّ آنان را ضايع نكرده از ضمير جمع استفاده مي‌كند ولي جاي كه فعل و كار به خود خداوند نسبت داده شود. مانند نفخ روح، آنجا و شبيه آن ضمير را مفرد مي‌آورد.

 

3. ارشاد قوم

 

خداوند در قرآن اشاره‌ا‌ي زيادي به اصول تبليغ نموده است. ويكي از اصول ارشاد و تبلغ تعيين محدوده جغرافيايي مبلّغ است. و رمز تعيين محدوده نشان از موفقيت مبلّغ مي‌باشد. زيرا كه او از قوم و منطقه خويش آگاهي لازم و كافي را دارد. به همين منظور خداوند در قرآن محدوه تبليغ و كار كرد حضرت نوح را ارشاد قوم او معرفي نموده است: «لقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا إِلى قَوْمِهِ...»

 

4. سخن اصلي

 

ديگر از اصول تبليغ در قرآن، گفتن سخن مهم در ابتداي كلام است. تا شنونده آماده و حوصله شنيدن را دارد، بايستي مغز كلام را در انديشه او جا داد. و پس از آن نوبت به حرف‌هاي جنبي مي‌رسد. اين اصل در شروع كلام حضرت نوح (ع) به خوبي مراعات شده است: «فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ ...» عبادت خدا سخن اصلي حضرت نوح است.

 

5. عبادت

 

«شعار توحيد نه تنها شعار نوح بلكه نخستين شعار همه پيامبران الهى بوده است لذا در آيات متعددى از همين سوره و سوره‏هاى ديگر قرآن در آغاز دعوت بسيارى از پيامبران شعار «يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ...» ديده مى‏شود. از اين جمله‏ها به خوبى استفاده مى‏شود كه بت‏پرستى مهمترين خار بر سر راه سعادت همه انسانها بوده است. و اين باغبانهاى توحيد براى تربيت انواع گلها و درختان پرثمر در سرزمين جوامع انسانى قبل از هر چيز دامن همت به كمر مى‏زدند تا با داس تعليمات سازنده خود، اين خارهاى مزاحم را ريشه‏كن سازند. مخصوصا از آيه 23 سوره نوح استفاده مى‏شود كه مردم زمان نوح بتهاى مختلفى به نام«ود» و«سواع» و «يغوث» و«يعوق» و«نسر» داشته‏اند.»[4] عبادت سرمايه بزرگي است. كه خداوند انسان ها را به آن دعوت كرده است.

 

6. سخن عاطفي

 

در خطابات و گفتمان سخن عاطفي جذابيت ويژه‌اي دارد. به همين منظور حضرت نوح (ع) خود را جزء مردم دانسته و از اين راه با آن‌ها سخن گفته است «و نوح (ع) بخاطر اين‌كه به مردم بفهماند كه او خيرخواه آنان است و مى‏خواهد مراتب دلسوزى خود را نسبت به آنان برساند مى‏گويد:«يا قَوْمِ»: اى قوم من»[5]‏ قرآن، در سوره توبه هدف از تفقه در دين را انذار قوم هر فقيه ذكر كرده است: «...فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»[6] يعني هر فقيه بايستي با قوم سخن ملايم و نرم زده و آنان را مورد توجه قرار بدهد. شايد از اين طريق مردم بترسند و «لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ» را به ارمغان داشته باشد.

 

7. منظور از عذاب يوم عظيم چيست؟

 

در ميان مفسرين اين‌كه مراد از «يوم عظيم» در اين آيه چيست اختلاف نظر وجود دارد و عمده تفاوت انديش‌ها، به سه تفسير منتهي مي‌شود بدين معنا كه برخي آن را روز طوفان نوح[7] و ديگري روز قيامت[8] و اكثر مفسرين هر دو احتمال را صحيح دانسته اند.[9] طبق آيات هر دو احتمال درست مي‌باشد.

 

قالَ الْمََلأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّا لَنَراكَ في ضَلالٍ مُبينٍ(اعراف/60)

 

«اشراف و بزرگان قومش گفتند: «به راستي كه ما تو را در گمراهى آشكار مى‏بينيم

 

لغت

 

الملاء: واژه «ملأ» به معناي جماعت[10] و جماعت اشراف است.[11]

 

علامه طباطبايي كلمه «ملأ» را به معناى اشراف و بزرگان قومي دانسته، كه هيبت آنان دل‌ها و جلال ظاهري آنان چشم‌هاي مردم را پركرده است.[12]

 

ضَلال: ضلال از «ضالّ» به معناي مطلق گمراهي است. قاموس ضلال و ضلالت را به معناي انحراف از حق است دانسته است.[13] به احتمال قوي اين نظر مخدوش است. ضلل و ضلال به معناي مطلق گمراهي است. خواه از حقّ به با طل بگروند و يا از باطل به حقّ بروند آن را گمراه و ضال مي‌گويند. اللّهم! اين كه بگويم حرف قاموس به اين واقعيت برمي‌گردد كه گمراهان نيز راه خويش را حق تلقي مي‌كردند و هر كسي كه خلاف آن تصور و يا حركت مي‌كردند آن را منحرف از حقّ مي‌پنداشتند. به همين منظور مشركان و بزرگان قوم حضرت موسي به او نسبت گمراهي آشكار داده اند: «إِنّا لَنَراكَ في ضَلالٍ مُبينٍ» و حال آن‌كه خودشان در لجنزار از گمراهي فرورفته بوند.

 

برداشت‌ها

 

1. تناسب لفظي

 

در آيه پيش حضرت موسي (ع) فرمود: «فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ...» و در اين آيه جماعت و اشراف قوم او گفتند: «قالَ الْمََلأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّا لَنَراكَ في ضَلالٍ مُبينٍ» واژه «قال» در هر دو گفتمان به لفظ ماضي آمده است. تناسب لفظي و يا معناي نشان از بلاغت قرآن و بلاغت نماد اعجاز گفتار قرآني است. تناسب لفظي نشان مي‌دهد روي تك تك الفاظ دقت شده است.

 

2. تناسب معنايي

 

حضرت موسي (ع) نماد حقيقت و رسول خدا در آيه پيش مردم را به بندگي خدا دعوت كرد و فرمود: «يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ...» در اين آيه بزرگان قوم او مردم را به قيام بر عليه پيامبر خدا و تهمت به او دعوت و گفتند: «قالَ الْمََلأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّا لَنَراكَ في ضَلالٍ مُبينٍ» تناسب در اين است كه بزرگي از ايمان در مقابل بزرگان از مشركين، خط و مشي كلي حركت را ترسيم كردند اين نوع تناسب در گفتار و خط مشي كلي رفتاري در قرآن تجلّي كرده است. به همين خاطر است كه «هميشه مخالف انبيا، گروهى از اشراف و سردمداران بوده‏اند كه زرق و برق ثروت و قدرت آنان، چشم مردم را پر مى‏كرده است.[14]

 

3. قدرت شكني

 

قرآن به بزرگان و اشراف قوم موسي اشاره به «مِن بعضيه» كرده است «قالَ الْمََلأُ مِنْ قَوْمِهِ ...» يعني جمع آنان، به منزله جزء افراد قوم نوح به حساب آمده است. تا هيبت و شكوه آنان را از چشم ديگران بيندازد. و بفهماند كه هبيت به مال و جلال دنيويي نيست. بلكه به معنويت و دين داري است. از اين رو، قرآن وقتي حكايت از موسي (ع) كرد به صورت تمام و بدون من بعضيه آورده است: «قال يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ...»

 

3. تهمت

 

منطق زورگويان عالم تهمت است: «إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» «آرى، وقتى فطرت مسخ شود، راهنماى واقعى را گمراه مى‏پندارد. امروز نيز گروهى كه خود را روشنفكر مى‏دانند، رهروان پيامبر را مرتجع و ساده‏لوح مى‏پندارند.»[15] «اگر [مشركين زمان موسي (ع) با اين تاكيد شديد نسبت ضلالت به او داده‏اند، براى اين است كه اين طبقه هرگز توقع نداشتند كه يك نفر پيدا شود و بر بت‏پرستى آنان اعتراض نموده، صريحا پيشنهاد ترك خدايان‏شان را كند و از اين عمل انذارشان نمايد، لذا وقتى با چنين كسى مواجه شده‏اند تعجب نموده، او را با تاكيد هر چه تمامتر گمراه خوانده‏اند، اين هم كه گفته‏اند: ما به يقين تو را گمراه مى‏بينيم، مقصود از«ديدن» حكم كردن است، يعنى به نظر چنين مى‏رسد كه تو سخت گمراهى.»[16]

 

4. آماده تهمت

 

حال كه مخالفان، در تهمت‏زدن سخت و جدّى هستند. «إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» مؤمنين راستين نيز همچون كوه استوارند. زيرا «كسى كه در پى پديد آوردن نظام توحيدى و براندازى نظام شرك است، بايد انتظار هر گونه تهمت و توهين را داشته باشد.»[17]

 

قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بي ضَلالَةٌ وَ لكِنّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ(اعراف/61)

 

[نوح‏] گفت: «اى قوم من! هيچ‏گونه گمراهى در من نيست، بلكه من پيامبرى از جانب پروردگار جهانيانم.

 

برداشت‌ها

 

1. تكرار سخن عاطفي

 

آنان كه هدفشان رضاي الهي است ادب و لطافت سخن را از دست نمي‌دهد. از اين رو، حضرت نوح سخن عاطفي خويش را نسبت به قومش رها ننموده است.«قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بي ضَلالَةٌ» معلوم مي‌شود تكرار سخن عاطفي در دل‌ها ايجاد محبت مي‌كند. كه حضرت موسي از آن دست بر نداشته است. و نيز استفاده مي‌شود هر تكرار مضرّ نيست.

 

1. تهمت زدايي

 

تهمت را بايستي از خود رفع كرد ولي نبايد تهمت زد. حضرت نوح (ع) مي‌توانست نسبت گمراهي را به سران و اشراف قوم خويش بدهد ولي از طرفند زشت به نام فحش با آنان سخن نگفت بلكه از روش احسن و نيكو با آنان مجادله كرده است: «ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ ...»[18]

 

» آنجا كه فرموده است: «قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بي ضَلالَةٌ» [نوح] گفت: من گمراه نيستم!

 

واژه «ضلالة» نكرده است افاده عموم مي‌كند يعني هيچ گونه گمراهي در من نوح يافت نمي‌شود.[19]

 

2. معرفي

 

پس از آن‌كه حضرت نوح گمراهي را از خود بر طرف كرد و گفت: «قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بي ضَلالَةٌ» يعني، «دعوت بتوحيد و يگانگى حق تبارك و تعالى در نظر عقل ضلالت نيست.»[20] حضرت نوح با لطافت سخن زمينه را براي معرفي خويش آماده نمود و از اين فرصت استفاده بهينه كرد و خود را به بهترين صفت كه رسول خدا باشد معرفي كرده است: «وَ لكِنّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ»

 

أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّي وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ(اعراف/62)

 

[نوح‏] گفت: پيام‏هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‏كنم و شما را اندرز مى‏دهم، و من از جانب خداوند چيزهايى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد

 

برداشت‌ها

 

1. پيام آور

 

بزرگترين وظيفه پيامبران الهي پيام آوري است. كه حضرت نوح (ع) به آن اشاره نموده است: «أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّي» زيرا كه «بشر نيازمند تذكر و ارشاد است تا هدايت يابد و به كمال رسد و هر چه بيشتر به ارشاد نيازش باشد خداى تعالى نيز بيشتر او را هدايت كند.»[21] و اين پيام آوري در داستان پيامبر اسلام حضرت محمد (ص) در روز غدير خم تكرار شده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...»[22]

 

2. پيام‌ها

 

  • نوح (ع) «رسالت و پيغام را به صيغه جمع ذكر كرد تا بفهماند كه او تنها مبعوث به توحيد و معاد نشده، بلكه احكام بسيار ديگرى نيز آورده، چون نوح (ع) از پيغمبران اولى العزم و صاحب كتاب و شريعت بوده است.»[23] مبلغ دين اسلام نيز بايستي دست پر و عالم به پيام‌هاي پرودگارش باشد تا بتواند وظيفه خويش را به احسن وجه انجام دهد.

 

3. سخن پيامبران

 

پيامبران الهي، پيام آور، پيام پروردگارشان هستند. نه پيام آور، پيام خويش!

 

حضرت نوح مي‌فرمايد: «أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّي» پيام‏هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‏كنم.

 

واژه رب اظافه شده به ياء متكلم كه حضرت نوح است. بنابراين، او پيام آور پروردگارش است. از اين رو، پيامبران معصوم‌اند. زيرا كه هرچه دارند و مي‌گويند از جانب پرودگار شان است. در آيه پيش نيز حضرت نوح به معصوميت خود اشاره نموده است: «لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ»

 

4. پيامبران و خير خواهي

 

پيامبران علاوه بر اين كه پيام آور، پيام‌هاي خداي خود هستند. خير خواه مردم خود نيز هستند: «وَ أَنْصَحُ لَكُمْ» آنهم نصيحت خالص و بي‌غلّ و غش است. زيرا كه، «كلمه‏ى «نصح»، به معناى خالص و بى‏غلّ و غش بودن است. به سخنانى كه از روى خلوص نيّت و خيرخواهى گفته شود، «نُصح» گويند و به عسل خالص هم «ناصح العسل» گفته مى‏شود.»[24]

 

5. پيامبران و علم

 

خير خواه هر امت بايستي عالم و آگاه نيز باشد:«وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تعلمون...»

 

زيرا كه پس از واژه «انصح» «اعلم» در اين آيه قرار گرفته است. و اين نشان از اين است كه شخص خير خواه نبايد جاهل باشد بلكه عالم هم باشد. و پيامبران علاوه بر اين كه خيرخواه امت خود بودند عالم و آگاه زمانه خويش نيز بوده اند. «انبيا، سرچشمه‏ى تمام علوم و آگاهى‏هاى خود را خداوند مى‏دانند. «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ» انبيا از جانب خدا، از علوم و آگاهى‏هايى برخوردارند كه دست بشر به آنها نمى‏رسد. «أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»[25]

 

أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ(اعراف/63)

 

«آيا از اينكه بر مردى از خودتان از جانب پروردگارتان وحى نازل شده است تا شما را بترساند و پرهيزگارى كنيد و كارى كند كه مورد رحمت قرار گيريد، به شگفت آمده‏ايد؟»

 

برداشت‌ها

 

1. تعجب چرا؟

 

آيا در شگفت هستيد؟ وقتى كه چيزى را سنن زندگى و فطرت بشرى ايجاب كند ديگر چه تعجبى‏؟ «أَ وَ عَجِبْتُمْ» اين جمله استفهامى است انكارى كه مى‏فهماند تعجب آنان از ادعاى رسالت و دعوت به دين حق بى‏جا و بى‏مورد بوده‏ است.[26] گاهى حجاب معاصرت و هم‏دوره بودن، مانع پذيرش حقّ و منطق صحيح اوست. «أَ وَ عَجِبْتُمْ» قوم نوح مى‏گفتند: چرا او پيامبر باشد و به او وحى برسد و به ما نرسد؟ او كه همانند ماست و با ما تفاوتى ندارد.[27] از نظر روانشناسى، انسان همواره كسانى را كه مى‏شناسد و با آنها انس و الفت دارد به ديد معمولى مى‏نگرد و اگر يكى از آنها يك دفعه به مقام مهمى رسيد و برجستگى خاصى پيدا كرد، پذيرش آن براى او دشوار است، بخصوص اگر دوران كودكى و ناتوانى آن شخص را هم ديده باشد. اين همان است كه به آن «حجاب معاصرت»[28]

 

2. ذكر يعني چه؟

 

مراد از ذكر در اين آيه «أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ» چيست؟ علامه طباطبايي مي‌فرمايد: «مقصود از«ذكر» همان معارف حق او [ندح] است كه بشر را به ياد خدا مى‏اندازد.»[29] برخي آن را، نبوت و رسالت،[30] موعظه[31] و ارشاد دانسته اند. به نظر مي‌رسد، همان گونه كه ذكر به قرآن اطلاق شده است. در اينجا مراد عام است يعني شامل معارف، نبوت و موعظه و سخن كه نوح بگويد شامل مي‌شود. زيرا كه سخن او از جانب خداوند است و هر چه از طرف خداوند باشد ذكر به حساب مي‌آيد.

 

3. مراد از رجل در آيه كيست؟

 

مراد از رجل در آيه «أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ» كيست؟

 

با قرائين و شواهد كه در كلام است، مراد از رجل در آيه حضرت نوح است. چون كلام متوجه آن حضرت مي‌باشد. يعنى، اين موضوع چه جاى تعجب است؟ زيرا يك انسان شايسته، استعداد انجام اين رسالت را بهتر از هر موجود ديگر دارد. «يامبران، برخاسته از مردم و در مردمند.[32] «رَجُلٍ مِنْكُمْ»

 

4. فلسفه بعثت انبياء

 

از اين آيه «لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» استفاده مي‌شود كه «انذار»، «تقوي» و «ترحم» شالوده فلسفه بعثت انبياء (ع) را تشكيل مي‌دهد. علامه طباطبايي«ره» چنين فرموده است: «اين سه جمله متعلق است به جمله«جاءكم» و معناى آن اين است كه: اين ذكر (دين) به اين جهت براى شما فرستاده شده تا رسول، شما را انذار نموده، به اين وسيله وظيفه خود را ادا نمايد، و شما نيز از خدا بترسيد، تا در نتيجه رحمت الهى شامل حالتان شود، چون تنها تقوا و ترس از خدا آدمى را نجات نمى‏دهد، بلكه بايد رحمت الهى هم دستگير بشود. اين سه جمله از كلام نوح (ع)، مشتمل است بر اجمالى از معارف عالى الهى.»[33]

 

 

 

فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذينَ كَذَّبُوا بِ‏آياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمًا عَمينَ(اعراف/64)

 

«پس تكذيبش كردند و ما او و كسانى را كه با او در كشتى بودند رهانيديم و آنان را كه آيات ما را دروغ مى‏انگاشتند غرقه ساختيم، كه مردمى بى‏بصيرت بودند

 

برداشت‌ها

 

لغت

 

عَمين

 

«عَمِينَ» جمع «عمى»، به كسى گفته مى‏شود كه چشم بصيرت و ديد باطنى او از كار افتاده باشد، ولى «أعمى»، هم به كسى كه باطن او كور باشد گفته مى‏شود و هم به كسى كه چشم ظاهرش نابينا باشد.[34]

 

فُلك

 

بنا به گفته راغب لفظ«فلك» كه به معناى كشتى است هم در يك كشتى استعمال مى‏شود، و هم در كشتى‏هاى زياد[35] و به گفته صحاح اللغة هم معامله مذكر با آن مى‏شود و هم مؤنث.[36]

 

1. تكذيب

 

كار بندگان نا اهل تكذيب است: «فَكَذَّبُوهُ» شيخ ابو جعفر ابن بابويه در كتاب نبوت، روايت مرفوعى از امام صادق ع نقل كرده است كه: چون خداوند نوح را مبعوث كرد، آشكارا مردم را دعوت كرد. فرزندان «هبة اللَّه بن آدم» كه گفتار نوح را با مدارك صحيحى كه در دست داشتند، برابر مى‏ديدند، او را تصديق كردند و به او ايمان آوردند. اما فرزندان قابيل او را تكذيب كردند و گفتند: خداوند بسوى جنيان فرشته‏اى فرستاده است. اگر ميخواست براى ما هم پيامبرى بفرستد، يكى از فرشتگان را مى‏فرستاد.[37]

 

2. نجات

 

كار خداوند نجات است: «فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ» تعداد نجات يافته‌ها و مؤمنين به حضرت نوح (ع) 40 نفر مرد و 40 نفر زن و بنا بر قولي 10 نفر بوده اند. و از جمله آنان فرزندان آن حضرت به نام‌هاي «سام» و «حام» و «يافث» مي‌باشند.[38]

 

3. ايمام و تكذيب

 

ايمان، سبب نجات و تكذيب، وسيله و زمينه‏ى هلاكت است. «فَأَنْجَيْناهُ» ... «أَغْرَقْنَا» و حوادث و عوامل طبيعى و تحوّلات تاريخى، به دست خداوند است و بر اساس افكار و اعمال و اخلاق مردم صورت مى‏گيرد. «فَأَنْجَيْناهُ» ... «أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا»[39]

 

4. كوردلى (عمين)

 

كوردلي، عامل اصلى تكذيب دعوت انبياست. «عَمِينَ» بنا بر اين ايمان و پيروى از انبيا، نشانه‏ى بصيرت است

راز تكرار در قصه‌هاي قرآن كريم

مهدی محمدی

 

قرآن كريم، كتاب الهي، قانون اساسي ديني مسلمانان و معجزه آخرين پيامبر خدا حضرت محمد «ص» است. و امروزه مستشرقين، خاور شناسان و غربيها شبهاتي را متوجه قرآن ساخته اند، و خصوصاً قصه هاي آن را متهم به تكرارِ لغو،كرده اند. و مقاله حاضر براي جواب دهي به اين شبهات، تحت ۳ عنوان ذيل:

 

۱ـ تكرار در قرآن كريم.

 

۲ ـ تكرار در قصه هاي قرآن مجيد.

 

۳ ـ راز تكرار در قصه ها ي قرآن كريم.

 

شكل گرفته است و بيشترين مبحث اين گفتار، روي عنوان سوم « راز تكرار در قصه هاي قرآن كريم» متمركز است.

 

1 ـ تكرار در قرآن كريم

 

اصل تكرار در قرآن پذيرفته است و حتي بعضي‌ها تكرار را به اجماع نسبت داده است.[1] و بسياري از بحث‌ها و گفتگوها را برانگيخته است. گروهي آن را به عنوان امر مثبت و برخي بحيث نكته‌اي منفي در قرآن تلقي كرده اند.. ازاين رو دو ديدگاه كاملاً مخالف در اين مورد, به چشم مي‌خورد:

 

الف) ديدگاه غربي‌ها, مستشرقان و خاور پژوهان

 

اين گروه, تكرار را مايه ي رد اعجاز شمرده‌اند. و برخي از مسلمانان (شرق و غرب زده) نيز با آن هم‌داستان شده‌اند. به اعتقاد اينان, تكرار‌ها نشان مي‌دهد كه حضرت محمد «ص» تحت تأثير حالات نفساني مختلف خود, كلماتي برانگيحته كه گاه مكرّر و گاه نيز نا همسان هستند.[1]

 

ب) ديدگاه پژوهشگران ديني

 

اين دسته قائل‌اند: اولاًً, اگر تمام آيات تكراري را در سوره‌هاي مختلف, به ترتيب نزول مرتب كنيم، خواهيم يافت كه تكرار محض در قرآن وجود ندارد.[1] ثانياًً بعضي موارد و حوادثي قصه ها كه با روند مفاهيم موجود در سوره ديكر هماهنگي داشته, تكرارشده است[1]. حال, بايد ديد كه تكرار در قرآن چگونه صورت پذيرفته است؟

 

1 ـ 1 ـ اقسام تكرار

 

تكرار در كلام فصيح ( قرآن ) به دلايل و انگيزه هاي مختلفي صورت گرفته است.

 

تكرار جهت مدح و ستايش كسي و يا چيزي،

 

الف) مفردات : « وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ ا ُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ[1

 

ب) مركبات : « لَيْسَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فيما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنين[1

 

تكرار جهت عهد و تهديد

 

الف) مفردات : «الْحَاقَّة,ُ مَا الْحَاقَّةُ وَ ما أَدْراكَ مَا الْحَاقَّةُ[1

 

ب) مركبات : « وَ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الدِّين ثُمَّ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الدِّينِ[1

 

تكرار جهت استبعاد

 

الف) مفردات : « هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ[1

 

ب) مركبات : «فبايّ آلاءِ ربّكما تكذّبان[1

 

تكرار‌هاي فوق در موضوعات غير داستان ي مطرح شده است و در داستان‌هاي قرآن بحث تحت عنوان «راز تكرار در قصه‌هاي قرآن» خواهد آمد, اين پرسش مطرح مي شود كه آيا اين گونه تكرارها, مخلّ و مضرّ به فصاحت و بلاغت هستند يا نه؟

 

۲ ـ ۱ ـ تكرار، فصاحت و بلاغت

 

از نظر علماي بلاغت و فصاحت، تكراري مخلّ و مضرّ فصاحت است كه صرفاً در مفردات يا مركبات باشد و براي اغراض ديگري مانند: اضافه, تأكيد، تأييد, تكمله متن، رفع كسالت و ... به كار نرفته باشد[1]. حال آنكه در قرآن كريم علاوه بر موارد فوق، اراده و هدف متكلم (خداوند) نيز دخيل است و اگر بعضي از علما و يا عوام در قرآن دچار توهم شده‌اند كه قرآن مكررات دارد، علتش همين است كه غرض و هدف خداوند را در قرآن به خوبي درنيافته‌اند و كرنهّ چنين ادعايي را نمي‌كردند. زيرا, گفته شد كه غرض خداوند در تكرار به، اضافه, تأكيد, تأييد, مبالغه, تكمله متن (آيات وداستان‌ها) و هدف خداوند تعلق گرفته است.

 

۳ ـ ۱ ـ تكرار و (روانشناسي) آموزش و يا يادگيري

 

آيا چنين تكراري در روانشناسي مشكل محسوب مي شود؟

 

اصولاً تكرار در عرصه ي انديشه‌ها، به استقرار اين افكار، نظريات و تثبيت آن‌ها در اذهان مردم مي‌انجامد. تحقيقات روانشناسان جديد اهميت تكرار در عمل ياد گيري را ثابت كرده است و در قرآن نيز در خصوص برخي از حقايق مربوط به عقيده و مسايل غيبي, تكرار صورت گرفته است. مثلاً جمله (ءإله مع الله) پنج بار تكرار شده است تا عقيده ي توحيد در اذهان تثبيت شود. يا در قصه‌هاي قرآن جمله (يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ) [1] كه دعوت به يكتا پرستي است در زبان دعوت پيامبران گذشته براي ملت‌هايشان تكرار شده است.[1]

 

تكرار يكي از روش‌هاي يادگيري به حساب مي‌آيد، خواه به صورت علمي و كلامي يا به صورت غير كلامي يعني رفتار ي باشد. براي مثال تكرار يافته‌هاي قبلي, باعث توانايي مجدد يادگيري (relearning ) و مهارت مي شود با صرف كوشش كمتر, خطاي كمتر, يا در زمان كمتر از آنچه براي اولين بار صرف آن كرده است.[1]

 

تكرار چه نوع تأثيرات رواني مثبتي مي‌تواند داشته باشد؟

 

از نظر منطقي شكي نيست كه تكرار مدعا, هرگز جانشين دليل و برهان براي آن نخواهد شد. امّا بايد اعتراف كرد كه تكرار از نظر رواني چندين اثر دارد كه در روان شناسي تبليغات(( propaganda از آن سخن مي‌گويند و بسيار مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

 

1ـ تحريك سلول‌هاي مغزي جهت يادگيري.

 

2 ـ غربال شدن مطالب اضافي كه ممكن است در طول روز, هفته, ماه و سال انسان با آن برخورد داشته باشد.[1]

 

3 ـ اين احساس در شنونده پيدا مي‌شود كه گويا دليل اين مدعا در جاي ديگري عرضه شده و مقبول هم واقع شده است.

 

4ـ تداعي معاني است كه به ويژه در تبليغات كالاهاي تجاري با آن توجه مي‌شود. مثلاً «پودر لباس شوي «برف» لباس‌هاي شما را مثل برف سفيد مي كند, مثل برف سفيد مي‌كند! آري مثل برف

 

5 ـ‌ مخاطب را خسته و باعث تسليم شدن او مي شود. چنان‌كه «هيتلر» دستور داده بود، نطق‌هاي او از راديو و روزنامه‌ها, بعد از ظهر پحش شود. زيرا مردم به علت خستگي و فرسودگي كار آن چه را مي شنوند, راحت قبول مي كنند.[1] تكرار در قرآن و قصه‌هاي آن نه تنها از تأثيرات رواني فوق برخودار است؛ بلكه اهداف عالي و مهم‌تري را در جهت رشد شخصيت فردي و اجتماعي انسان‌ها دنبال مي‌كند.

 

2 ـ تكرار در قصه هاي قرآن كريم

 

  • اين كه «تكرار در قصه هاي قرآن» از «تكرار در قرآن كريم» جدا ذكر شده است؛ اين است كه، اولا،ً مقاله حاضر با عنوان «راز تكرار در قصه هاي قرآن كريم» طرح شده؛ ثانياً، بيشرين تكرار در قرآن مجيد، متوجه داستان هاي قرآن است؛ تا خود قرآن كريم.

 

با بررسي قصه هاي قرآن، خواهيم يافت كه مدعا (توحيد، نبوت، قيامت، امامت و...) با دلايل محكم و مستدل در جاي خود ثابت شده است؛ ولي در عين حال باز هم شاهد تكرار در قصه ها هستيم؛ يعني علاوه بر اين كه آن مدعا از نظر عقلي و منطقي در قرآن پذيرفته شده است، در قصه‌ها نيز تكرار شده است.

 

شايد، سِرّش اين باشد كه كلامي الهي به خوبي در جان و روان ما تأثير بگذارد. چنين تكراري از نظر روانشناسي و منطقي هيچ اشكالي را در بر ندارد؛ بلكه مي‌شود از آن در جهت تثبيت كلام به خوبي استفاده كرد. و علاوه بر آن، در تكرار قصه‌هاي قرآن بيشتر به اختلافات تعبيري و اهداف الهي توجه شده است و اين امر در تكرار قصه ي حضرت موسي (ع) كه بيشترين تكرار را به خود اختصاص داده, تجلي يافته است.

 

۱ ـ ۲ ـ تكرار قصه حضرت موسي (ع)

 

الف) تكرار مجموع داستان حضرت موسي (ع)

 

قصّه ي حضرت موسي (ع) نسبت به ديگر قصه‌هاي قرآن از تكرار بيشتري برخوردار است. داستان حضرت موسي (ع) گاهي با سرگذشت فرعون و بني اسرائيل و گاهي با داستان برادرش هارون در قرآن ذكر شده است. شايد همين نكته سبب تكرار و يا طولاني بودن آن شده باشد. كه مجموعاً اين داستان حدود 630 مرتبه در آيات قرآن و در 34 سوره از سوره‌هاي قرآن به ترتيب ذيل آمده است.

 

 

 

1

 

بقره 13 مرتبه

 

18

 

شعراء 8 مرتبه

 

2

 

آل عمران 1 مرتبه

 

19

 

نمل 3 مرتبه

 

3

 

نساء 3 مرتبه

 

20

 

قصص 18 مرتبه

 

4

 

مائده 3 مرتبه

 

21

 

عنكبوت 1 مرتبه

 

5

 

انعام 3 مرتبه

 

22

 

سجده 1 مرتبه

 

6

 

اعراف 11 مرتبه

 

23

 

احزاب 2 مرتبه

 

7

 

يونس 8 مرتبه

 

24

 

صافات 2 مرتبه

 

8

 

هود 3 مرتبه

 

25

 

غافر 5 مرتبه

 

9

 

ابراهيم 3 مرتبه

 

26

 

فصلت 1 مرتبه

 

10

 

اسراء 3 مرتبه

 

27

 

شوري 1 مرتبه

 

11

 

كهف 2 مرتبه

 

28

 

زخرف 1 مرتبه

 

12

 

مريم 1 مرتبه

 

29

 

احقاف 2 مرتبه

 

13

 

طه 12 مرتبه

 

30

 

ذاريات 1 مرتبه

 

14

 

انبياء 1 مرتبه

 

31

 

نجم 1 مرتبه

 

15

 

حج 1 مرتبه

 

32

 

صف 1 مرتبه

 

16

 

مومنون 2 مرتبه

 

33

 

نازعات 1 مرتبه

 

17

 

فرقان 1 مرتبه

 

34

 

اعلي 1 مرتبه

 

 

 

سوره‌هاي كه داستان حضرت موسي (ع) در آن‌ها بيشتر ذكر شده است 8 سوره از سوره‌هاي قرآن به قرار ذيل آمده است.

 

1 - اعراف 12 مرتبه 4 - بقره 13 مرتبه

 

2 - قصص 18 مرتبه 5 - يونس 8 مرتبه

 

3 - طه 17 مرتبه 6 - شعراء 8 مرتبه [1].

 

 

 

ب) تكرارگفتگوي حضرت موسي (ع) با فرعون و ساحران

 

شعراء : 29 - 51

 

قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهًَا غَيْري َلأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونينَ « 29» قالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَيْ‏ءٍ مُبينٍ «30» قالَ فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ «31» فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبينٌ «32» وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنّاظِرينَ «33» قالَ لِلْمََلإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَليمٌ «34» يُريدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَما ذا تَأْمُرُونَ «35» قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرينَ «36» يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحّارٍ عَليمٍ «37» فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِميقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ «38» وَ قيلَ لِلنّاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ «39» لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِنْ كانُوا هُمُ الْغالِبينَ «40» فَلَمّا جاءَ السَّحَرَةُ قالُوا لِفِرْعَوْنَ أَ إِنَّ لَنا َلأَجْرًا إِنْ كُنّا نَحْنُ الْغالِبينَ «41» قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ إِذًا لَمِنَ الْمُقَرَّبينَ«42» قالَ لَهُمْ مُوسى أَلْقُوا ما أَنْتُمْ مُلْقُونَ «43» فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ «44» فَأَلْقى مُوسى عَصاهُ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ «45» فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدينَ «46» قالُوا آمَنّا بِرَبِّ الْعالَمينَ «47» رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ «48» قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ َلأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ َلأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعينَ «49» قالُوا لا ضَيْرَ إِنّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ «50» إِنّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنينَ «51»

 

اعراف ـ 126 ـ 103

 

ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسى بِآياتِنا إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَظَلَمُوا بِها فَأنْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ «103» وَ قالَ مُوسي يا فِرْعَوْنُ إِنّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ «104» حَقيقٌ عَلي أَنْ لا أَقُولَ عَلَي اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَني إِسْرائيلَ «105» قالَ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِ‏آيَةٍ فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ «106» فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبينٌ «107» وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنّاظِرينَ «108» قالَ الْمََلأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَليمٌ «109» يُريدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ فَما ذا تَأْمُرُونَ «110» قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرينَ «111» يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَليمٍ «112» وَ جاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قالُوا إِنَّ لَنا َلأَجْرًا إِنْ كُنّا نَحْنُ الْغالِبينَ «113» قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبينَ «114» قالُوا يا مُوسى إِمّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقينَ «115» قالَ أَلْقُوا فَلَمّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاؤُ بِسِحْرٍ عَظيمٍ «116» وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ «117» فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ «118» فَغُلِبُوا هُنالِكَ وَ انْقَلَبُوا صاغِرينَ «119» وَ أُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدينَ «120» قالُوا آمَنّا بِرَبِّ الْعالَمينَ «121» رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ «122» قالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّ هذا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِي الْمَدينَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْها أَهْلَها فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ «123» َلأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ َلأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعينَ «124» قالُوا إِنّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ «125» وَ ما تَنْقِمُ مِنّا إِلاّ أَنْ آمَنّا بِ‏آياتِ رَبِّنا لَمّا جاءَتْنا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْرًا وَ تَوَفَّنا مُسْلِمينَ «126»

 

ج) نكته‌ها (و اختلافات تعبيري داستان حضرت موسي«ع»)

 

1 ـ ابتداي گفتگو در سوره ي شعراء با توحيد: (قال لئن اتخذت الها غيري لاجعنك من المسجونين) امّا در سوره ي اعراف با طرح بعثت شروع شده است، (ثم بعثنا من بعد هم موسي بآياتنا الي فرعون و ملائه فظلموا بها ... )

 

2 ـ درسوره ي شعراء ، حضرت موسي (ع) با فرعون از باب مدارا وارد شده : (قال اولوجئتُك بشيء مبين) ولي در سوره اعراف با صراحت تمام مي‌گويد : من رسول و فرستاده خدايم (قال موسي يا فرعون انّي رسول من ربّ العالمين)

 

3 ـ در سوره ي شعراء جواب و عكس العمل فرعون با يك جمله (فأت به ان كنت من الصادقين) آمده ولي در سوره اعراف گفتگوي حضرت موسي (ع) با فرعون به درازا كشيده شده است. (حقيق عليّ ان لا اقول علي الله الاّ الحق قد جئتكم بيمينه من ربكم, فارسل معي بني اسرائيل) (قال ان كنت جئت بئآيه فاًت بها ان كنت من الصادقين ...)

 

4 ـ در سوره ي شعراء فرعون به اطرافيانش گفت موسي ساحر ي توانا است (قال«فرعون» لملائه حوله انّ هذا لساحر عليم) در سوره اعراف از ظاهر قرآن استفاده مي‌شود كه يكي از بزرگان قوم فرعون نقل شده، نه فرعون، (قال ملاء ُمن قوم فرعون انّ هذا لساحر عليم)

 

5 ـ طبق بند چهارم, در سوره شعراء ممكن است فرعون به مردم گفته باشد: كه چه چاره‌ي بسازيم ؟ (ماذا تأمرون) ولي در سوره ي اعراف ممكن است همان بزرگي از قوم فرعون از مردم نظر خواهي كرده باشد، (فما ذا تأمرون؟)

 

6 ـ فرعون در سوره ي شعراء از مردم درخواست كمك كرد (و قيل للناس هل انتم مجتمعون) و اين فراز در سوره ي اعراف نقل نشده است.

 

7 ـ درخواست پاداش ساحران از فرعون در سوره شعراء (فلمّا) و در سوره اعراف (و جاء السحرة) آمده است.

 

8 ـ در سوره ي شعراء حضرت موسي (ع) به ساحران گفت: (قال لهم موسي القوا ما انتم ملقون) در سوره اعراف ساحران به حضرت موسي گفتند: (قالوا يا موسي امّا ن تلقي و امّا ان نكون نحن الملقون)

 

9 ـ در سوره ي شعراء در ابتدا پيروزيشان را حدس زدند از اين رو، به عزّت فرعون قسم ياد كردند كه پيروزي نهايي از آن ماست (فالقوا حيالهم و عصيّهم قالوا بعزّة فرعون انّا لنحن الغالبون) در سوره ي اعراف اين قسمت از داستان نيامده است.

 

10 ـ در سوره ي شعراء هيجان و ترس مردم از سحر ساحران نيامده, و حال آن كه در سوره اعراف با آب و تاب ذكر شده است (فلمّا القوا سحروا اعين الناس و استرهبوهم و جاؤا بسحر عظيم)

 

11ـ در سوره اعراف خداوند مي فرمايد: ما به موسي وحي كرديم كه عصايت را بينداز (اوحينا الي موسي ان الق عصاك ...) در سوره شعراء فقط خبر از انداختن عصا توسط حضرت موسي است، «فالقي عصاه ...»

 

12ـ در سوره ي شعراء فاعل «قال» ضمير مستتر «هو» آورده شده است كه به فرعون برمي‌گردد ولي در سوره اعراف اسم ظاهر«فرعون» آمده است.

 

13ـ در سوره ي شعراء به ساحران گفته مي‌شود چرا بدون اجازه ي او (فرعون) به خداي موسي و هارون ايمان آورديد؟ ( قال ءآمنتم به قبل ان آذن لكم انّه لكبيركم الذي علّمكم السحر ...) در سوره اعراف لحن سخن عوض شده، گفت: مثل اين‌كه با موسي قبلاً ساخت و باخت كرده بوديد؟ (قال فرعون ءآمنتم به قبل ان اذن لكم انّ هذا لمكر مكرتموه في المدينه)

 

14ـ در سوره ي شعراء ، خبر از تهديد فرعون كه, ساحران و خانواده‌هايشان را تبعيد و از شهر خارج مي‌كنم؛ نيست، امّا در سوره اعراف اين تهديد آمده است، (لنخرج منها اهلها فسوف تعلمون...)

 

15 ـ جواب ردّ ساحران به فرعون در سوره شعراء: (لاضير...) يعني ما ضرر نكرده و نخواهيم كرد و علت را در سوره اعراف آورده است. (انّا الي ربّنا منقلبون ... )

 

16 ـ در هر دو سوره از زبان ساحران نقل دعا و مغفرت شده است. امّا خواسته‌ها و ختم كلام با هم متفاوت است در شعراء مي‌گويند: (يغفر لنا ربّنا خطايانا ان كنّا اول المومنين) در اعراف: (ربّنا افرغ علينا صبرا و توفنا مسلمين).

 

اختلاف تعبيرات در دو سوره شعراء و اعراف، نشانگر اين واقعيت است كه تكرار صرف در قرآن و داستان‌هاي آن وجود ندارد، بلكه هر تكراري در پي هدف و نكته ي خاصي صورت گرفته است. حال راز تكرار قصه‌هاي قرآن چه مي‌تواند باشد؟

 

3 ـ راز تكرار در قصّه هاي قرآن كريم

 

3 ـ 1 ـ تأكيد و تثبيت ارزش‌هاي الهي و انساني

 

قطب راوندي مي‌گويد: تكرار داستان‌ها, مبالغه در راستاي تأكيد و تثبيت ارزش‌هاي الهي و انساني است و اين چنين تكرار زينت بخش كلام است و بايد گفت در حقيقت اين تكرار نيست؛[1] زيرا خداوند بوسيله تكرار اصل مهمّي را تأكيد مي كند؛[1] كه نمونه آن ترغيب خوبي‌ها و ترويج فرهنگ خوبان مانند پيامبران (ع) و دوري از فرهنگ شوم بدان مانند امت‌هاي هلاك شده آنان است.[1] زيرا كه آنان خوب و بد دنيا را تجربه كرده اند.[1] و در واقع براي ما نوعي اندرز گرفتن و موعظه است.[1] «زركشي» بر آن است كه تكرار, رساتر از تأكيد است. زيرا در تكرار تأسيس, و در تأكيد اثبات مفهوم اول است. براي مثال در آيه «كَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ[1]» زمحشري گفته است: آيه دوم تأسيس است نه تأكيد, زيرا جعل دوم از انشاء رساتر است. به دليل اين كه «ثمّ» اشاره دارد كه انذار دوم از انذار اول، رساتر است.[1]

 

بنابراين, قرآن از تكرار در جهت تأكيد و تثبت بيشتر بعضي مفاهيم ارزشي اسلامي استفاده نموده است.[1]

 

3 ـ 2 ـ ذايقه مخاطبان

 

از آن‌جا كه قرآن كريم، كتاب, تبيان كل شئ, هدايت، مايه رحمت و بشارت به خوبي‌ها است، «وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانًا لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمينَ[1]» به همين منظور تكرار داستان‌ها، با ذايقه هر مخاطب و با طبيعت، و ذايقه هر انسان پاك ضمير و اخلاق نيكوي بشري سازگاري دارد. براي نمونه داستان حضرت موسي (ع) براي يهوديان و داستان حضرت عيسي (ع) و مريم مقدس (س) براي مسيحيان جهان و ... سازگاري و كاربرد دارد.[1]

 

3 ـ3 ـ يادآوري نعمت‌هاي الهي

 

خداوند درتكرار داستان‌ها, اين نكته را يادآور مي‌شود كه بندگان او نعمت‌هاي الهي را از ياد و خاطرشان نبرند و كفران نعمت نكنند كه مبادا مثل امت‌هاي پيشين دچار عذاب و ذلّت شوند.[1] زيرا كه فرموده است: « وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْري تَنْفَعُ الْمُؤْمِنينَ[1]» ، «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ[1]» اين دو آيه, اشاره به تأكيد و تثبيت نعمت‌هاي خداوندي دارد و از آن‌ها به خوبي خبر مي‌دهد.[1] خداوند بني اسرائيل را به خاطر عدم ذكر وياد نعمت‌ها و كفران نعمت الهي, مورد توبيخ قرار داده، گاهي نيز اين نكته را به آنان گوشزد مي كند. مي فرمايد: «يا بَني إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيّايَ فَارْهَبُونِ»

 

يا بَني إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمينَ» [1]

 

3 ـ 4 ـ فصاحت و بلاغت

 

علاّمه تفتازاني مي‌گويد: تنها كلامي كه تكرار، مخلّ فصاحت و بلاغت آن نشده است، قرآن كريم. در آياتي، مانند: « وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها، فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها[1]» در داستان‌ها مانند: «كيف و قد وقع في التنزيل مثل مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ [1] ، ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيّا[1

 

تكراري كه در داستان‌ها وجود دارد، نتنها مخلّ فصاحت و بلاغت نيست, بلكه خود به فصاحت و بلاغت قرآن افزده است.[1] اولاً بعد از گذشت 14 قرن هيچ سخنور و متكلمي در اوج فصاحت و بلاغت قرآن پيدا نشده.[1] و ثانياً هيچ محققي از روي تحقيق درست و صحيح ادعا نكرده است كه كلام الهي مستحجن و سخيف است، زيرا تكرار در قصه‌ها داراي اهداف و اغراض گوناگوني است و اين كلام مستحجن و سخيف نيست.[1]

 

فخر الدين حجازي مي‌گويد: قرآن بليغ‌ترين كتابي است كه تاكنون انسان آن را ديده است.[1]

 

«ابوبكر باقلاني و زركشي» بر آن هستند كه يك قصه با الفاظ گوناگون به گونه‌اي كه معنا و پيام دگرگون نشود، خود كاري است بس دشوار كه تجلّيگر فصاحت و بلاغت قرآن است.[1] «مولوي» در مثنوي، باصراحت تمام تصريح كرده است كه قرآن به قدرت الهي از تحريف بالنقيصة (كاستن) و بالزيادة (افزودن) مصون خواهد ماند و هر روز به رونق آن افزوده خواهد شده.

 

مصطفي را وعده داد الطاف حقّ گربميري تو, نميرد اين سبق*

 

من كتاب معجزه‌ات را رافعم «بيش و كم كن» را, ز قرآن مانعم[1]

 

آن وقت چه طور با عقل جور در مي‌آيد كه قرآن خود در داستان‌ها از تكراري استفاده نمايد كه خلاف فصاحت و بلاغت باشد. و چون تكرار داستان‌ها خلاف فصاحت و بلاغت نيست, پس تكرار در قرآن و داستان‌هاي آن, عين فصاحت و بلاغت است.

 

3 ـ 5 ـ تعظيم و تكريم پيامبران (ع)

 

قرآن كريم به مناسبت، بزرگداشت و نيكوداشت پيامبران قسمت‌هايي از داستان‌ها را تكرار نموده است. بسياري از مفسرين مي‌گويند: تكرار قصه‌ها بيانگر زحمات، تكريم، تفخيم و بزرگداشت مقام و منزلت پيامبران است.[1]

 

3 ـ 6 ـ علاقه خاص خداوند به پيامبران (ع)

 

خداوند بارها داستان‌هاي پيامبران را تكرار نموده است. نمونه ي از ابراز محبت خداوند نسبت به وجود پيامبران در داستان حضرت موسي (ع) تبلور يافته است، كه مي‌فرمايد: (و القيتُ عليك محبّةً منّي...[1]» بر اين اساس در قسمت‌هاي زيادي قصه ي حضرت موسي و ديگر پيامبران تكرار شده است.[1]

 

3 ـ 7 ـ تسلّي خاطر پيامبر (ص) و هشدار بر كفار

 

قرآن كريم، فلسفه اصلي قصه‌ها را دلداري و تثبيت قلب پيامبر (ص) بيان مي‌فرمايد: كلاً نقص عليك من انباء الرسل ما نثبت به فوادك.[1]

 

در پايان سرگذشت شوم بعضي اقوام گذشته كه پيامبرانشان را تكذيب كردند و دچار عذاب دردناك الهي شدند. آيه ي «فكيف كان عذابي و نذر» جهت آرامش قلب پيامبر (ص) و هشدار كفار و مشركين, حدوداً سه بار در قرآن تكرار شده است.[1]

 

در آيه‌هاي (42ـ 44) سوره حجّ « وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ إِبْراهيمَ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ مَدْيَنَ وَ كُذِّبَ مُوسي فَأَمْلَيْتُ لِلْكافِرينَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ نَكيرِ» خداوند با ياد آوري چندتن از پيامبران، به صراحت تمام به دلداري پيامبر پرداخته است.

 

تكرار داستان‌ها, شايد چنين انگيزه اي ايجاد كند كه اي پيامبر (ص) ثابت قدم محكم و استوار باش و از تكذيب قومت مرنج و زود تسليم مشكلات روزگار مشو.[1] از اين رو، خداوند در آيات مكّي, به منظور درمان و معالجه روح و روان پيامبر «ص» و مسلمانان, قسمت‌هايي از روابط پيامبران گذشته با جباران آن عصر و ديار را تكرار نموده است؛[1] زيرا پيامبران با آن اهداف بزرگ نياز مبرم به تقويت روحي و رواني نيز داشته‌اند.[1]

 

3 ـ 8 ـ اعجاز

 

تا حدود زيادي از مسلمات تاريخ است كه, پيامبر اكرم (ص) درس ناخوانده, مكتب نرفته و علم نياموخته, بوده است. و از طرف ديگر قصه‌هايي را آورده است «با وجود تكرار در آن‌ها» هيچ‌گونه زيادي, نقصان, تنافي, تناقض و تغاير وجود ندارد. اين دليل بر اين‌است كه, پيامبر (ص) اين‌ها را از وحي دريافت نموده است.[1] «ابوبكر باقلاني» بر آن است كه آوردن يك قصه با الفاظ گوناگون به گونه‌اي كه معنا و پيام دگرگون نشود، خود كاري بس دشوار و از صورت‌هاي «تحدّي» به شمار مي‌رود. چرا كه ناتواني ديگران را از آوردن چنين تكرار اعجازي اعلان مي‌دارد.[1] «زركشي» معتقد است كه در اين تكرار فايده‌هاي نهفته است همچون: تأكيد بر ناتواني ديگران در آفرنيش چنين هم آوردي دارد.[1] علامه سيد هبة الدين شهرستاني مي‌گويد: سبك ممتاز قرآن، اعجاز آن است كه در آيات و داستان‌هاي آن، اين نكته به خوبي نشان داده شده است.[1] مرحوم خويي «ره» تكرار در قصه‌ها را مرهون دو خصوصيت ممتاز اعجاز قرآن مي‌داند:

 

الف) راست و واقعي بودن قصه‌هاي قرآن كريم.

 

ب) جنبه‌هاي هدايتي قصه‌ها.

 

مي‌گويد: قرآن به عنوان نمونه، داستان حضرت موسي (ع) را مورد بررسي قرار داده و كراراً از آن گفتگو نموده و در عين حال در هر بار نكته‌اي را بيان كرده كه در نقل قبلي نبوده است امّا حقيقت و مغزسرگذشت در همه حال يكسان است و كوچك‌ترين اختلافي در اين قسمت، ميان ‌آن‌ها نيست و با توجه به اين‌كه اين آيات تريجي در مدت 23 سال نازل شده است، اين حقيت (اعجاز) روشنتر مي‌گردد.[1]

 

حوادثي اگر در قصه‌ها تكرار شده است, توجه خاصي به نكات ادبي و ظرافت‌هاي دقيق و مناسبت خاصّي با آيات مورد بحث داشته, و تكرار محض نيست اين امر نيز, حكايت از اعجاز داستان‌ها, دارد.[1]

 

در واقع تكرار قصص هدف و شيوه گفتاري نيست، بلكه به نكات ارزنده‌تري اشاره دارد كه جز خدا كسي به اين امر قادر نيست.[1] «ابن عطيبه» مي‌گويد: قول صحيح كه جمهور نيز برآنند و ورزيدگان در وجه اعجاز گفته‌اند: اعجاز قرآن, با نظم و صحّت معاني و فصاحت پياپي الفاظ آن مي‌باشد. زيرا كه اين از ويژگي‌هاي علم خداوند است كه همه چيز را فرا گرفته است.[1]

 

3ـ 9 ـ جنبه‌هاي اخلاقي و هدايتي

 

قرآن از ديدگاه امام خميني (ره) كتاب اخلاق است و در كتاب اخلاق بايد تكرار باشد. از اين رو, فرمود: قرآن كتاب تاريخ نيست بلكه كتاب اخلاق است، در كتاب اخلاق بايد تكرار باشد كساني كه مي خواهند اخلاق به مردم بياموزند بايد مكرر بگويند تا در آن اثر بگذارد با يك بار گفتن تاثير نخواهد كرد، البته اين ها صرف مكررات نيست، بلكه سبك انسان سازي اين جور است هر صفحه كه گشوده مي شود در آن دعوت به تقوي به چشم مي خورد. اين همان تلقين است كه با يك دفعه درست نمي شود. در قرآن تكرار بسيار است بعضي‌ها خيال مي‌كنند كه اين تكرار چرا در قرآن وجود دارد و حال آن‌كه تكرار يك امر لازم و ضروري است.[1]

 

و به همين منظور آيت ا... خويي (ره) گفته است: قرآن و داستان‌هاي آن در عين اين‌كه برهان راستگوي آورنده آن است، متكفل هدايت, تربيت, راهنمايي وسوق مردم به آخرين درجه ي كمال انسانيت مي‌باشد. و اين خصوصيت در معجزات پيامبران گذشته نبوده است. مانند: تكرار داستان موسي، زنده كردن مرده بدست عيسي (ع) و ....[1] و در مسايل تربيتي گاه شرايط ايجاب مي‌كند كه يك حادثه را بارها و بارها يادآور شوند ... تا تأثير عميق در ذهن شنونده و خواننده داشته باشد.[1]

 

3ـ 10 ـ طراوت و شادابي مستمع

 

سخن و كلام, هنگامي كه در انواع علوم است (مانند قرآن كريم), سبب ملالت و خستگي خواهد شد, امّا وقتي كه از يك فن خارج (بيان علوم) و به فن ديگر (داستان) منتقل, و از اين فن نيز به روش صحيح تكرار استفاده شود, در نفس طراوت، شادابي, رغبت تازه, تجديد قوا و انگيزه قوي دوباره به دنبال دارد.[1]

 

3ـ11 ـ زاويه‌هاي مختلف

 

سيد قطب مي‌گويد: يكي از آثار خضوع در قصه تحقق بخشيدن به غرض ديني است و تكرار قسمت‌هاي اول، وسط يا آخر داستاني از زاويه‌هاي ديني در نظر گرفته شده است و به همين منظور، قسمت‌هاي ديگر از داستان كه لازم نبوده حذف شده.[1]

 

تكرار از نظر شهيد سيد محمد حكيم داراي چندين مرحله و در هر مرحله داراي اهداف و اغراض مخصوص به خود است. از جمله:

 

الف) تعدد غرض ديني سبب تكرار در قصه‌هاي قرآن شده است.

 

ب) گاهي تكرار سبب فاعليت خود قصه و تنبّه امت اسلامي مي شود.

 

ج) گاهي تكرار جهت دعوت اسلامي از حيث سير طولي داراي مراحل و مراتب متعدد است, صورت مي‌گرفته است

 

د) ... [1]

 

تكرار در قصه‌ها در حقيقت ارائه زوايايي مختلف يك امر است، در تكرار قصص چند چيز مورد بررسي قرار مي گيرد:

 

الف) معاني و مفهوم.

 

ب) اهداف. ج) اسلوب بياني.[1]

 

3 ـ 12 ـ نظم و اسلوب

 

باقلاني مي‌گويد: نظم و اسلوب قرآن (در عين تكرار) با همه نظم‌هاي كلامي عرب مغايرت دارد، و در مخاطبات و مكالمات محكم و قاطع آن دست تواناي پروردگار هويدا است.[1]

 

كثرت تحولات از اسلوب به اسلوب ي ديگر (نظير تكرار در داستان‌ها) از اندرز به قانون گذاري، از آموزش و پرورش به داستان سرايي، از امثال به تاريخ و... و همه ي اين نكات ارزندگي سبك ممتاز قرآن را نشان مي‌دهد.[1]

 

3 ـ13 ـ تكميل تصويرها

 

«زركشي» معتقد است كه در اين تكرار فايده‌هايي نهفته است, همچون, افزودن مطلبي به قصه و ابراز سخن واحد و...[1] به اعتقاد (حسيني ژرفا) انگيزه اصلي تكرار در قصه‌هاي قرآن, تكميل تصويرها و افزودن به قدرت تجسم و عينيت از طريق آوردن عناصر نو به تناسب فضاي بازگويي هر قصه است. برترين مثال در اين مورد, تكرار قصه حضرت موسي (ع) است كه برخي تكرار آن را در قرآن صد و بيست «120» بار شمرده اند.[1]

 

3 ـ 14 ـ اصالت محتوايي

 

در قصص قرآني پراكندگي و تكرار وجود ندارد بلكه تكرار، دليل بر اصالت بخشيدن به محتوي قرآن و قصّه ها است, نه اصالت به قالب داستان.[1] «زركشي» اولين فايده تكرار را در داستان‌ها جهت شكوفايي مفهوم داستان دانسته, و گفته است: «الحية» در آيه (2) سوره طه, به معناي عصاي حضرت موسي (ع) است. و در آيه (107) اعراف, از آن به «ثعبان» ياد نموده, يعني اين كه هر «حية» «ثعبان» نيست, ثعبان در اين آيه مفهوم گسترده‌تري از حيه دارد. چنين تكراري در ميان اديبان عرب جاهلي, رسم بوده است كه در آخر خطبه يا قصيده خود جمله اي را كه ويژگي زايد بر واژه اول داشته است تكرار كنند.[1] به نظر مي رسد تمام موارد ي كه به عنوان راز تكرار قصه‌هاي قرآن ذكر شده است، در طول هم هستند نه در عرض هم, ولي در عين حال وجه اخير از همه اقوي تر است؛ زيرا قرآن, در بيان داستان‌هاي خويش به دنبال تكميل تصاوير نيست, بلكه در پي هدايت, موعظه, عبرت و اندرز دهي است, « وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ وَ جاءَكَ في هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنينَ[1

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاورقي ها

 

1 - زمخشري، محمد بن عمر، التفسير الكاشف ، ج 1، ص 96، منشورات البلاغه ، چاپ سوم، 1415 ق.

 

2- معرفت, محمد هادي, شبهاتً‌ و ردودً‌ حول القرآن كريم,‌ص432, منشورات ذوي القربي,چاپ اول, 1423 ق, قم.

 

3- ولي زاده، علي، اشارات فني به قصه هاي قرآن ص 61 ، انتشارات مفتون همدان سال 1378 ش.

 

4_ سيد قطب, التصوير الفني في القرآن, ص120, دار الاضواء, 1363 ش, قم, و سيد محمد باقر حكيم, القصص القرآني, ص59 ـ 63 , اسماعليان, قم, ومهدوي, سيد سعيد, نگاهي قصه به نكات تربيتي آن در قرآن,ص29, بوستان قم, چاپ اول81 ش, قم.

 

5_ واقعه / 10 11

 

6_ مائيده / 93

 

7ـ الحاقة/ 1,2 و3.

 

8ـ انفطار / 17 18

 

9ـ مومنون / 36 .

 

10ـ‌ رحمان / 13 16 18

 

11ـ القدوني ، لابن الرشيد ، المقدمه ج 1، ص 70، مطبعه الحجازي با القاهره.

 

12ـ هود/61.

 

13ـ مهدوي, سيد سعيد, نگاهي به قصه و نكات تربيتي آن در قرآن, ص27.

 

  1. ـ مان, نرمان, ل, اصول روانشناسي, ص160، (ترجمه محمود ساعتچي) چاپخانه سپهر تهرآن. چاپ دهم, 68، تهران.

 

  1. ـ حقجو, محمد حسين, شيوه هاي موفقيت در تحصيل, ص131، دفتر برگيزده قم، چاپ اول، 71، قم.

 

16ـ خندان, علي اصغر, مغالطات, ص 138،‌ دفتر تبليغات حوزه اسلامي قم, چاپ اول 80، قم.

 

17ـ خالدي، صلاح، القصص القرآني، عرض وقائع و تحليل احداث ج 2 ص 270 - 271.

 

18ـ معرفت، محمد هادي، شبهات و ردود حول القرآن الكريم، ص 306 ، منشورات ذوي القربي / قم چاپ اول 1423

 

19ـ شمس بخش، ناصر، قصّه در قرآن، ص 279 ، چاپ دفتر تبليغات حوزه اسلامي قم، سال 1371 ، (پايان نامه)

 

20ـ زمخشري، محمد بن عمر، الكاسف، ج 1، ص 96 ، منشورات، البلاغه، چاپ سوم، 1415 ق.

 

21ـ همان، ص 96.

 

22ـ مراغي، احمد مصطفي، تفسير المراغي، ج 27 ، ص 108، دار الفكر، چاپ سنگي قديم.

 

23ـ تكاثر/ 3 ـ 4.

 

24ـ زركشي, محمد بن عبد الله, البرهان في علوم القرآن, ج3, 15, بيروت, لبنان.

 

25ـ حكيم، سيد محمد، القصص القرآني ص 59 - 63 ، المركز العا لمي للعلوم الاسلامي قم چاپ اول، 1377 ش.

 

26ـ نحل/ 89,

 

  1. ـ زمخشري، محمد بن عمر، الكشاف، ج 2 ، ص 440 و سيد محمد حكيم, القصة, 15.

 

28ـ حجت سبزواري، محمّد الجديد في تفسير القرآن المجيد، ج 6 ، ص 477 ، دار المطبوعات، چاپ اول، 1402.

 

29ـ ذاريات/55.

 

30ـ رحمان/34.

 

31ـ طوسي، محمد حسن، التبيان في تفسير القرآن المجيد، ج 9 ، ص 468 ، دار الاحيا التراث العربي، چاپ بيروت.

 

32ـ بقره ـ ۴0 و۴۷ .

 

33ـ شمس/7و8.

 

34ـ ‌غافر/31.

 

35ـ كهيعص/2 و العلامه التفتازاني، مختصر المعاني، ص 11، موسسه مطبوعات ديني، چاپ، چاپخانه فروردين.

 

36ـ سبحاني، جفعر، منشور جاويد، ج 11، ص 17، موسسه امام صادق (ع)، چاپ اول، قم.

 

37ـ رشيد رضا، محمد، تفسير المنار، ج 5 ، ص 240، دار المعرفه، چاپ دوم، بيروت.

 

38ـ حجت سبزواري، محمد، الجديد في تفسير القرآن المجيد، ج 2، ص 366،

 

39ـ حجازي، فخرالدين، پژوهشي در باره قرآن و پيامبر (ص)، ص 139 ، موسسه انتشارات بعثت، چاپ روم.

 

40ـ حسيني (ژزفا) سيد ابو القاسم, مباني هنري قصه هاي قرآن, ص53, منقول از (القصص القرآني في منطوقه و مفهوم ص232 و اعجاز اقرآن باقلاني)

 

* ـ «سَبَق‎ْْْْ‎‎ْْ» در لغت به درسي گفته مي شود كه شاگرد در حضور استاد فرا گرفته باشد.

 

41ـ بابائي, رضا, مولوي و قرآن, ص90, انجمن معارف اسلامي ايران, چاپ 1380ش, قم.

 

42ـ حجت سبزواري, الجديد في التفسير القرآن المجيد, ج 2، ص 366،

 

43ـ طه/39.

 

44ـ خواجه عبد الله انصاري, كشف السرار, ج7ص158, امير كبير, تهران.

 

45ـ هود/ 120

 

46ـ مهدوي, سيد سعيد, نگاهي قصه و نكات تربيتي آن در قرآن, ص29 ـ 28, بوستان كتاب قم, چاپ اول 1381ش, قم.

 

  1. ـ الشيخ الشعراوي، قصص الانبياء، ج 1، ص 4، دار الكتب العامبه، مكتب التراث السلاميه، بيروت.

 

48ـ معرفت, محمد هادي, شبهاتً و ردودً حول القرآن الكريم, ص432.

 

49ـ قرائتي، محسن، تفسير نور، ج 5، ص 390، مركز فرهنگي درسهايي از قرآن، چاپ دوم، 1401، تهرآن

 

50ـ فخر رازي, محمد, التفسير الكبير, ج17, ص135, بيروت, لبنان, و معرفت, محمد هادي, شبهاتً و ردودً حول القرآن الكريم, ص415, منشورات ذوي القربي, چاپاول1423ق, قم.

 

51ـ‌ حسيني (ژرفا) سيد ابوالقاسم, مباني هنري قصه ها ي قرآن, ص53, منقول از (القصص القرآني في منطوقه و مفهومه, ص232 و از اعجاز القرآن باقلاني)

 

52ـ همان, ص53.

 

53ـ همان ص 141.

 

54ـ خوئي، سيد ابوالقاسم، رمزهاي اعجاز ص 77 - 78 ، ترجمه جعفر سبحاني.

 

55ـ شبهات و ردود, ص432.

 

56ـ هراتيان، مينا، قصه در قرآن، روشها و اهداف آن ص 124 ، چاپ دانشگاه تهرآن پايان نامه سال 1373

 

57ـ سيوطي, جلال الدين عبد الرحمن, الاتقان,‌ج2, ص 374, (ترجمه, سيد مهدي حائري قزويني) امير كبير, تهرآن.

 

58ـ خميني، روح الله، صحيفه نور،ج 9، ص 153، روش قرآن در پردازش قصه، ص 69 ، اثر محمد حسين صادقيان،(پايان نامه)

 

59ـ خوئي, سيد ابو القاسم, رمزهاي اعجاز قرآن ص 77 - 78 ، ترجمه جعفر سبحاني.

 

60ـ مهدوي, سيد سعيد, نگاهي قصه و نكات تربيتي آن در قرآن, ص27.

 

61ـ فخر رازي, محمد, التفسير الكبير, ج17, ص135, بيروت‌ (دار احياء التراث العربي) لبنان.

 

62ـ همان، ص 141.

 

63ـ حكيم، سيد محمد، القصص القرآني ص 59 - 63.

 

64ـ هراتيان، مينا، قصه در قرآن، روشها و اهداف آن ص 124 ، چاپ دانشگاه تهرآن پايان نامه سال 1373

 

65ـ حجازي، فخر الدين، پژو هشي در باره قرآن و پيامبر(ص)، ص 141، موسسه انتشارات بعثت چاپ دوم.

 

66ـ فخر رازي, محمد, التفسير الكبير, ج17, ص141.

 

67ـ حسيني 0ژرفا)‌ ابوالقاسم, مباني هنري قصه هاي قرآن, ص 53.

 

68ـ همان.

 

69ـ مهدوي, سيد سعيد, نگاهي قصه و نكات تربيتي آن در قرآن, ص27, بوستان كتاب قم, چاپ اول81ش, قم. به نقل از: هنر در قلمرو مكتب, ص240.

 

دسته بندی :

آیا مایل به نظردهی می باشید؟

مانده : (1000) حرف
نمایش همه نظرات
300004444
qtv@irib.ir
021-27868000
کلیه حقوق این وب سایت به شبکه قرآن و معارف سیما تعلق دارد